تبلیغات تولید ایرانی تبلیغات تبلیغات
کانال رسمی تلگرام شبکه اطلاع رسانی هرمز
کد خبر : 5194
تاریخ انتشار:سه شنبه ۰۱ اسفند ۱۳۹۱ - ۱۱:۳۷| تعداد نظرات :بدون دیدگاه
پ

شاید برای شما هم اتفاق بیفتد

به گزارش سرویس وبگردی پایگاه خبری تحلیلی هرمز”وبلاگ سفر به رؤیایی بی همتا در پستی داستانی را منتشر کرده که شاید برای شما هم تافاق بیفتد؛ دنیا داشت روی سرم خراب می شد وقتی حساب و کتاب کردم حدود چهار میلیون و هشتصد هزارتومان بدهکار راننده ها و با سفته ای که پیش خانم نصّار […]

به گزارش سرویس وبگردی پایگاه خبری تحلیلی هرمز”وبلاگ سفر به رؤیایی بی همتا در پستی داستانی را منتشر کرده که شاید برای شما هم تافاق بیفتد؛

دنیا
داشت روی سرم خراب می شد وقتی حساب و کتاب کردم حدود چهار میلیون و هشتصد هزارتومان
بدهکار راننده ها و با سفته ای که پیش خانم نصّار بود بدهکاریم به نه میلیون و
هشتصد هزار تومن میرسید و این جدا از اون پنج میلیونی بود که از جیب خودم خرج کرده
بودم ، همه چیز هم به پای من بود و من چون روز اول هیچ قراردادی نبستم و فقط زبونی
با خانم نصّار توافق کرده بودم مورد اتهام واقع بودم، چند بار دیگه به خانم نصّار
سر زدم ولی حرفهاش هیچ تغییری نمی کرد ، کارش به جایی رسیده بود که منو تهدید به
اجرا گذاشتن سفته می کرد … دیگه از همه جا ناامید شده بودم به هرجا رو زدم کسی
نبود که بهم پولی قرض بده ،خودم هم تمام سرمایمو خرج کرده بودم …

هر
چی با راننده ها هم صحبت کردم که به من فرصت بدین تا من خرد خرد پولهایتان رو
بهتون بدم قبول نمی کردند …

تا
اینکه در بندر پیش دوستم سحر رفتم و موضوع رو باهاش درمیون گذاشتم و ازش خواهش
کردم که پولی رو در اختیارم قرار بده تا من راننده ها رو آروم کنم تا بعداً یه
فکری کنم .. سحر از شنیدن این موضوع خیلی ناراحت شد ، اول با شوهرش تماس گرفت و
موضوع رو با اون درمیون گذاشت ، شوهر سحر هم چون در خدمت سربازی به سر می برد پول
چندانی در اختیار نداشت و قرار شد تا یه ساعت دیگه خبرش رو به من بدند ، بعدش سحر
با چند جای دیگه هم تماس گرفت و درخواست پول به عنوان  قرض کرد ولی کسی توی این دوره و زمونه که پولی
به کسی قرض نمیده .. پیش سحر نشسته بودم و تا اونجا که می تونستم از ته دل به
سرنوشت خودم گریه کردم که چطوری توی عرض سه ماه زندگیم به این روز افتاد ، سحر
دلداریم می داد و بهم می گفت : که انشاله درست میشه غصه نخور .. ولی من چطور این
موضوع رو با خانوادم در میون می ذاشتم اگه مادرم از این ماجرا باخبر می شد حتماً
سکته می کرد نمی دونستم چکار کنم تا اینکه سحر دوباره با شوهرش تماس گرفت که شوهرش
رضایت خودش رو اعلام کرد و به سحر گفت : که مشکل برای همه به وجود میاد و ما باید
به دوستانمون کمک کنیم ولی بهم گفت : که اگه تو مقصر نیستی نباید زیر بار حرف زور
بری ، اگه تو الان پولی به اونها بدی یعنی قبول کردی که بدهکارشون هستی .. ولی من
فقط می خواستم اونها رو آروم کنم .. پول رو ازش گرفتم ، رفتم قشم تا با راننده ها
صحبت کنم ولی اونها فکر می کردند تمام پولهای مسافرانی که به قشم اومده بودن در
حساب منه و من هر چی بهشون گفتم که چنین چیزی صحت نداره باورشون نمیشد بین راننده
ها فرد مسنی بود که اونو عموعباس صدا میزدیم .. روزای اول خیلی باهام خوب و مهربون
بود ولی توی این شرایط که به مشکل برخورده بودم بیشتر از هرکسی منو اذیت میکرد و
مجبور شدم برای آروم کردنش اون پول قرضی رو کامل بهش بدم ، وقتی نصف بدهی عمو عباس
رو پرداخت کردم ، خانم نصّار بقیه راننده ها رو تحریک کرد که دیدید اون پول داره ،
اون نمیخواد پولهای شما رو بده ، هر چقدر که بهشون می گفتم که این پول رو قرض کردم
باورشون نمی شد تا اینکه با مأمور اومدند و من رو به کلانتری بردند وقتی دست بند
رو توی دستهام دیدم دیگه از فرط ناراحتی نمیدونستم چکار کنم ، من یه دختر ۲۴ ساله
با این طلبکارا چکار کنم وقتی به کلانتری رسیدیم دیدم ، خانم نصّار هم اونجا هست
متوجه شدم که همش زیر سر خودشه واقعاً نقشه زیرکانه ای برام کشیده بود ، اون هم
خودشو با اون سفته ای که ازم داشت به عنوان یکی از شاکی ها معرفی کرد …

مأمور
آگاهی در مورد ماجرا ازم پرسید و من ماجرا رو براش شرح دادم و گفتم من از کجا این
راننده ها رو می شناختم که بخواهم باهاشون کار کنم ، خود خانم نصّار بود که اونها
رو به من معرفی کرد و کار رو دست من داد ، اون با من توافق کرد که اینگونه کار
کنیم .. مأمور آگاهی که تا حدودی جریان توی دستش آمده بود با راننده ها صحبت کرد
که رضایت بدند تا بتونه به طریقی بدهیتون رو بده .. به غیر از عمو عباس که از خانم
نصّار حمایت میکرد بقیه راننده ها شکایتنشون رو پس گرفتند و گفتند هر موقع داشت
بدهی ما رو پس بده ..

وقتی
از در کلانتری بیرون اومدم دیدم که عمو عباس با خانم نصّار دارند با هم صحبت می
کنند ، فهمیدم که دستشون توی یه کاسه س ..

من
هم تمام وسایلم رو جمع کردم  و برگشتم بندر
نزدیک غروب بود که رسیدم ، مستقیم رفتم خونه با هیچ کس حرف نزدم و فقط خوابیدم ،
صبح که از خواب بیدار شدم با پسرخاله م تماس گرفتم و ماجرا رو براش تعریف کردم اونم
بهم گفت : مدارکت رو عصر برام بیار تا بتونم از اداره برات یه وام بگیرم ..

اصلا
حوصله هیچ کس رو نداشتم، مادرم هی ازم می پرسید: چرا این چند روز ناراحتی چرا با
ماحرف نمیزنی ، دختر شلوغ و پرسر صدایی مثل تو چرا حالا ساکت شده چی می تونستم به
مادرم بگم اگه جریان رو می فهمید با ناراحتی قلبی که داشت می ترسیدم براش مشکلی
پیش بیاد فقط گفتم : هیچی نشده و رفتمُ دوباره خوابیدم ..

صبح
برای فرار از سوالهای مادرم به دفتر سحر میرفتم و در پیک ها به دنبال کار می گشتم بعد
از ظهر هم به همین منوال می گذشت .. دیگه از تماس های خانم نصّار و عمو عباس به
تنگ اومده بودم … چون عمو عباس یکی از چکهاش دست خانم نصّار بود به همین خاطر هم
طرفداری اون رو می گرفت .. هر چقدر بهشون می گفتم که پولی در اختیار ندارم گوششون
بدهکار نبود .. و مدام منو تهدید به اجرا گذاشتن سفته پنج میلیونی  می کردند ..

تا
یه روز عصر که بیرون از خونه بودم ، مادرم تماس گرفت و گفت : زود به خونه بیا .. اصلاً
فکر نمی کردم که آنها به خونه من بیان وقتی دیدم که آنها نشستند مادرم بهم گفت :
اینها راست می گند ؟ حالا دیگه مادر و پدرم هم از ماجرا باخبر شده بودند .. پدرم
بهشون قول داد که هر موقع پول دستش اومد به حسابشون واریز کنه .. و هر چند وقت یه
بار پدرم پول بهم میداد تا به حسابشون واریز کنم ..

دوستم
سحر در یکی از شرکتهای اداره راه و ترابری تونست یه کار برام پیدا کنه و من مصمم
بودم که این مشکل رو به هر طریقی شده تمومش کنم .. …

تا
اینکه راحله ( خواهر زن پسر خاله م ) که وکیل بود از ماجرا باخبر شد و قول داد که
بهم کمک کنه ..

یه
روز با هم به دفتر خانم  نصّار رفتیم و
راحله بهش گفت : مدارکی که ساناز رو بدهکار میکنه رو نشون بده و این حساب و
کتابهایی که میگی باعث بدهکاریش میشه رو بیار تا با هم حساب کنیم ولی خانم نصّار
از انجام این کار شونه خالی می کرد ..

حالا
با وجود راحله که وکالت من رو به عهده گرفته بود دیگه ازشون نمی ترسیدم .. و منتظر
بودم که زودتر بی گناهی من ثابت بشه ..

تا
اینکه بعد از مدتی متوجه شدم دفتر هواپیمایشو تعطیل کرده و به شیراز نقل مکان کرده
..

نزدیک
به یک سال از اون اتفاق می گذشت که خبردارشدم خانم نصّار به دلیل کلاهبرداری و
افترا به دام قانون افتاده و سزای کارهاشو توی زندان داره می کشه …

واقعاً
تجربه تلخی بود ، ولی چیزی که از این اتفاق یاد گرفتم اینه که برای رسیدن به
رویاهامون باید منطقی و با حوصله باشیم ، با چشمهای بسته بلند پروازی نکنیم و
همیشه قدم های مناسب و مطمئن برای تحقق رویاهامون برداریم ..

انتهای پیام/۱۱۹

برچسب ها:
لینک کوتاه : http://www.hormoz.ir/?p=5194
این خبر را به اشتراک بگذارید
دیگر رسانه ها
نظرات بینندگان
تعداد نظرات: بدون نظر
ارسال نظر





  • نظراتی را که حاوی توهین است منتشر نمی کند.
  • لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نمايید.
  • توصیه می شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشر شده، از مثبت یا منفی استفاده فرمایید.
  • با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابهی دارند، انتشار نمی یابد.

یادداشت

گفتگو

بین الملل