تبلیغات تولید ایرانی تبلیغات تبلیغات
کانال رسمی تلگرام شبکه اطلاع رسانی هرمز
سیاسی
کد خبر : 406635
تاریخ انتشار:دوشنبه ۰۴ اردیبهشت ۱۳۹۶ - ۱۱:۲۵| تعداد نظرات :بدون دیدگاه
پ

یک هوای خوب

رفت کنار دیوار جایی که زینب همیشه می نشست و با مورچه هایش حرف می زد تا از سوراخ بیرون بیایند نشست و هر چه پیس پیس کرد بیرون نیامدند. با خودش گفت…

یک هوای خوب

به گزارش شبکه اطلاع رسانی هرمز؛ حسین افتاده بود به جان گاروم زنگی(۱)، هر دانه ای که می افتاد آن را بر می داشت می مالید به  پیراهنش و می گذاشت توی سبد کنار شیر آب و برای چندمین بار می شمرد.

­_ یکی برا مامان خیری(۲)، این یکی برا کاکا اسحاق( ۳)این یکی برا کاکا عباس( ۴)اینم برا دادا شمسی(۵) ، اینم دادا آمنه(۶)…

و تا چشمش می خورد به بال و پر های جوجه اش که توی بلاسی(۷) کنار حیاط بود. غصه اش می گرفت. چه قدر به خاطر جوجه هایش و مورچه های زینب با هم دعوا کرده بودند. چه قدر سر نان خشک های آخر سفره که به جوجه های او برسد یا مورچه های زینب(۸) کل کل کرده بودند. یکهو دلش برای مورچه های زینب هم سوخت. رفت کنار دیوار جایی که زینب همیشه می نشست و با مورچه هایش حرف می زد تا از سوراخ بیرون بیایند نشست و هر چه پیس پیس کرد بیرون نیامدند. با خودش گفت:

-اینا که منو دوست ندارن زینبو دوست دارن.

حسین بی خیال شد و رفت سراغ گاروم زنگی. دست بردار نبود، عرق از روی موهای مجعدش می ریخت روی گونه هایش بعد شره می کرد توی پیراهنش.

خیری قابلمه را از روی اجاق گذاشت پایین و شمسی را صدا زد.

_ شمسی مادرسفره رو بندازبچه هارو هم صداکن.

زینب بغض کرده گوشه ای نشسته بود وزیر چشمی بقیه را نگاه می کرد. بساط سفره آماده شد.شمسی صدا زد:

___________________________________________________________________________________

۱گاروم زنگی درختی است با برگهای بزرگ و میوه های بیضی شکل

۲حمیده پلاسی نسب مادر شهید حسین الله پرست (نام مستعار ایشان خیری بوده است)

۳ در گویش بندری به برادر کاکا گفته می شود.اسحاق الله پرست برادر شهید حسین الله پرست.

۴ عباس الله پرست برادر شهید حسین الله پرست.

۵ شمسی الله پرست خواهر بزرگ شهید حسین الله پرست.

۶ آمنه الله پرست خواهر شهید حسین الله پرست.

۷ حلب به گویش بندری بلاسی گفته می شود و در قدیم به عنوان سطل زباله استفاده می شده است.

۸زینب الله پرست خواهر کوچک شهید حسین الله پرست.

_ داداشی دست ازسر این گاروم زنگی های کال بردار بیا سر سفره.

حسین هنوز یک پایش را نگذاشته بود داخل که شمسی گفت:

– نه.. نه.. نه . اول باید دست و صورتتو بشوری.

حسین  دست و صورت شسته برگشت و سر سفره نشست،زینب همچنان گوشه ی روسری توی دهانش  بغض کرده  گوشه ایی نشسته بود. شمسی وعباس و اسحاق نگاهی به هم انداختند ولبخند معنی داری تحویل هم دادند. خیری دستش را گذاشت روی دماغش و سرش را تکان داد که:

– هیس

همه می دانستند زینب چرا بغض کرده و سر سفره نمی آید. همه جلوی خنده شان را گرفته بودند.

اسحاق گفت :

-دادایی ناهار نمی خوری؟

زینب هق هق کنان گفت :

– این همون جوجه ی حسینه که بزرگ شده ؟

اسحاق گفت: آره خب.

اشکهای زینب سرازیر شد و گفت:

­_ من نمی خورم

اسحاق همچنان که سعی داشت جلوی خنده اش را بگیرد گفت:

_ چرا؟!!

زینب صورتش را برگرداند طرف حسین و گفت:

_ آخه این جوجه های بدجنس حسین مورچه های منو خوردن که بزرگ شدن. حالا شما ها می خواین غذایی که با گوشت این جوجه های ی قاتل درست شده بخورین؟

دیگر کسی نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و خانه منفجر شد از صدای خنده.

زینب دوید توی حیاط و پشت شاخه های زیتون خودش را قایم کرد و گریه هایش باز هم شروع شد.

حسین هم دوید توی حیاط ،رفت کنار زینب نشست وچیزی توی گوشش زمزمه کرد. زینب لبخند زد. حسین شیر آب را باز کرد و شلنگ را گرفت روی دستهای  زینب، زینب دست وصورتش را شست و چند دقیقه بعد هر دو سر سفره بودند.

# # # #

عباس دستی به سر وروی موتورش کشید و زینب و حسین را صدا زد.

_ بچه ها حالا وقتشه

_ وقته چی کا کا عباس؟

_ وقت اینکه ما سه تایی بریم بازار و من به قولم عمل کنم.

چشم های حسین و زینب برق زد. عباس قول داده بود که اگر معدلشان بیست بشود آنها را ببرد و برایشان  ساعت مچی بخرد.

زینب و حسین سر از پا نمی شناختند، به سرعت باد آماده شدند، شمسی گره روسری زینب را محکم کرد و کمر بند حسین را مرتب و بند کفش هایش را بست ، عباس در حیاط را باز کرد و موتور را هل داد داخل کوچه،شمسی کمک کرد که اول زینب سوار شود و بعد حسین نشست پشت سر زینب ، عباس بلند گفت:

-آماده این؟؟

بچه ها با صدای بلند داد زدند:

_ بعله…

عباس موتور را روشن کرد وحرکت کردند. زینب خودش را محکم چسپانده بود به عباس و کمرش را گرفته بود وحسین داد می زد:

– تندتر، تندتر کاکا عباس .

زینب ار ترس چشم هایش را محکم بسته بود.

عباس سفارش کرده بود که توی بازار دستش را ول نکنند، حسین وزینب دستهای عباس را محکم گرفته بودند، دستهای حسین طبق معمول داشت عرق می کرد. به ساعت فروشی که رسیدند حسین وزینب چسپیدند به ویترین، مغازه دار نگاهشان کرد ولبخند زد وبه عباس گفت:

-در خدمتم

بچه ها ساعتشان را انتخاب کردند. عباس که خواست حساب کند هر دو نفر گوششان را تیز کردند که ببینند ساعت کدامشان گران قیمت تر است.

ساعت حسین گرانتر بود. ته دل زینب یک جوری شد. شاید هم کمی حسودی اش شد. توی راه اصلا حرف نزد فقط بغض کرد.

وقتی رسیدند خانه، گوشه ای نشست وگریه کرد. بالاخره شمسی از زیر زبانش کشید که چون ساعت حسین گرانتر بوده زینب حسودی اش شده.

کسی حواسش به حسین نبود، غیبش زده بود. دوساعت بعد برگشت.

نشست کنار زینب و دست برد توی جیبش و مقداری پول از توی جیبش در آورد.

_ بیا زینب جان ،رفتم ساعتمو عوض کردم. دقیقا هم قیمت ساعت تو، اینم بقیه پولش نصف مال من ،نصف مال تو.

گل از گل زینب شکفت.

# # #

حسین چشم هایش را باز کرد و به خودش کش وقوصی داد و دست زد به شانه های محمد(۱)

_ کجاییم محمد؟! رسیدیم؟

_ نه بابا این اتوبوس مثل خر لنگ می مونه ۱۷۰ کیلومتر عقبیم ،بگیر بخواب.

حسین خیراندیش (۲)که ردیف کناری نشسته بود گفت:

– آخه تو چطوری می تونی تو این اتوبوس بخوابی حسین؟

حسین لبخند زد وگفت:

_ صدای آهنگرانو نمی شنوی عین لالایی می مونه چشمتو ببند اگه خوابت نبرد؟!

به اهواز که رسیدند خورشید جای خودش را به ماه داده بود. از خستگی توی مسافر خانه طلوع بیهوش شدند.

حسین از خواب بیدار شد. نمی دانست ساعت چند است، دست چپ محمد را از زیر پتو کشید بیرون و به ساعتش نگاه کرد ساعت چهارونیم صبح بود. کمی سردش شده بود اما کلید کولر را پیدا نمی کرد. بعد فهمید کلید دست خود مسافر خانه چی است. نماز را با لرز خواند وحسین ومحمد را بیدار کرد.

بعد از نماز چیزی برای خوردن پیدا نکردند.

___________________________________________________________________________

۱محمد باقر زاده دوست و هم رزم شهید حسین الله پرست

۲ حسین خیراندیش دوست و هم رزم شهید حسین الله پرست که به دلیل تشابه اسمی با شهید اسم و فامیل ایشان در متن کتاب با هم آمده است.

حسین خیر اندیش  گفت:

– تعجب نداره خب،ماه رمضونه؟! ملت که نمی دونن ما مسافریم. که کافه رستورانها شونو برامون باز کنن.

محمد گفت:

-نگران نباشین گشنه نمیمونیم. صبحانه با من.

محمد رفت ودست پر برگشت، با نان لواش وکره ومربا.

_بفرمایین آقایان گشنه این هم صبحانه.

صبحانه را که خوردند حسین سفره را جمع کرد و اتاق را مرتب کردوبا شیطنت گفت:

– بچه ها باید بریم سلمونی کچل کنیم بعد بریم لشکر.

سه تایی راهی سلمانی شدند. آرایشگرتوی آینه نگاهی به قیافه ی سوخته و چشمهای درشت حسین کرد و گفت:

– چه مدلی بزنم؟

حسین لبخندی زد و گفت:

– مدل کچل اخوی.

آرایشگر گفت:

– آها شما سربازین؟

محمد ابرو در هم کشید و گفت:

– نه آقا هنوز سرباز نشدیم بسیجیم.

حسین و محمد موهایشان را با شماره صفر زدندو به فکر افتادند که برای خودشان کلاه بخرند، یک ساعت بعد از کلاه خریدن حسین خیر اندیش گفت:

-ای کاش منم کلاه می خریدم تا بشیم سه کلاه دار.

اما توی آن شلوغی بازار تا به مغازه کلاه فروشی رسیدند تعطیل شده بود.

از خیرش گذشتندو دوتا ماشین عوض کردند تا به مقر لشکر رسیدند، محمد یک نفس عمیق کشید و گردنش را به این طرف و آن طرف چرخاند وگفت:

– آخیش رسیدیم و رسیدیم.

حسین جلوتر از همه وارد کارگزینی شد. سلام کرد ونامه را تحویل داد،پنج دقیقه نشده بود که یک معرفی نامه دادند دستش برای گردان رزمی . از کارگزینی که آمد بیرون کسی با  صدایی آشنا دست زد به پشتش و گفت:

-به به حسین آقا ازاین طرفا؟

حسین سریع برگشت.

_سلام علیرضا(۱) تویی؟!

_خب معلومه که خودمم می خواستی کی باشه! نامتو ببینم کدوم واحد می خوای بری؟

_ اینجا که نوشته گردان رزمی، تو کجایی علیرضا؟

_من ادواتم خیلی باحاله ای کاش می اومدی ادوات؟

حسین داشت با خودش فکر می کرد که کجا مفید تر است رزمی یا ادوات مدام با خودش راه می رفت و تکرار می کردرزمی یا ادوات تا رسید به مسجد محمد دژله(۲) دوید طرفش.

– سلام حسین داری ذکر می گی؟

_ نه داشتم فکر می کردم برم رزمی یا ادوات؟

چشم های محمد دژله برق  زد.

– نظرت درباره گردان تخریب چیه؟

و دوساعتی آنقدر با حسین حرف زد که حسین قید رزمی وادوات را زد و عاشق تخریب شد.

محمد گفت:

– اول باید فرمانده گردان تخریبو راضی کنی.

حسین راه افتاد، می خواست سرحال و قبراق به نظر برسد،چشمش به تانکر آبی افتاد و راهش را کج کرد و به طرف تانکررفت شیرش را باز کرد وآبی به سر و صورتش زد و دستی به سرش که یادش رفته بود دیگر مو ندارد کشید ، بوی خوشی به مشامش رسید، یکی از دور داد زد:

– چی کار می کنی برادر؟ این که آب نیست گلابه برا شربت.

حسین دست بلند کرد طرفش و گفت:

-دیر گفتی برادر حداقل روش یه چیزی می نوشتین حالا به جاش صلوات می فرستم.اللهم صل……..

___________________________________________________________________________________

۱ سردار شهید علیرضا آرمات دوست و هم رزم شهید حسین الله پرست که یک ماه زودتر از او به شهادت رسید .شهید علیرضا آرمات به سردار هور معروف است.

۲ سردار شهید محمد دِژله

______________________________________________________

حسین با خودش فکر کرد گلاب گل محمدی حتما حکمتی دارد. نشانه ی خوبی است فرمانده گردان تخریب حتما مارا قبول می کند. توی همین افکار بود که خودش را جلوی فرمانده گردان تخریب دید و همه چیز را برایش تعریف کرد و از علاقمندی اش به تخریب و… گفت.

فرمانده سری تکان داد وگفت:

-چند نفر از بچه های بندری باید شما رو تایید کنن.

حسین که انگار کمی دستپاچه شده بود گفت:

-بله، چشم ،حتما، همین فردا صبح .

محمد دژله پیشنهاد داد:

– حالا که هوا گرمه شب روی پشت بام ساختمون تخریب بخوابیم.

حسین دراز کشیده بود روی پشت بام ساختمان تخریب و ستاره هارا می شمرد ، دلش برای مامان خیری و کاکاعباس و کاکا اسحاق و… و مخصوصا دادای کوچکش زینب تنگ شده بود.

# # #

مهتاب دامنش را پهن کرده بود روی نهرعلیشیر ،با خود نمایی ماه آب هم کم کم داشت خودی نشان می داد و با سرعت بالا می آمد، حسین تکیه داده بود به نخل و به آسمان نگاه می کرد.

حسن(۱) فین(۲) به دست جلو آمد وگفت :

-فرمانده آماده بشیم.

حسین از همان لبخند های همیشگی تحویلش داد وگفت:

-حتما

بعد ناخود آگاه یاد حرف عبدالله(۳) افتاد:

_ حسین تو با این صورت سیا سوخته ات باید بری شناسایی، هیچ کسی تورو نمی بینه به شرطی که لبخند نزنی، چون اگه هوس کنی  لبخند بزنی عراقیا می بینن و لو می رین.

یا علی گفت وبلند شد. سوز و سرمای عجیبی وجودش را لرزاند، به روی خودش نیاورد، لباس غواصی اش را پوشید و جلوتر از همه ایستاد، از شدت سرما دندانهایش به هم می خورد.

۱حسن دریا هنروری

۲کفش غواصی

۳ عبدالله دهقانی

رو به بچه ها با صدای لرزان اما پر انرژی گفت:

-کی میگه سرده ؟هوا به این خوبی .

بچه ها انگار کمی هراس داشتند حسین از توی چشمهایشان خوانده بود. کمی جلو رفت رو به نهر ایستاد . درست همان جایی که پر از گل و لای و لجن بود. الله ، محمد ،علی وخودش را با صلوات پرت کرد توی گل و لای، سر تا پایش گلی شد، صورتش  پر از گل شد رو به بچه ها کرد وگفت:

-من آمادم شما چطور؟

بچه ها طنابها را گره زدند و همه  قطار با یک طناب به هم وصل شدند. سرعت آب زیاد بود و سرمایش آزار دهنده ،اولین نفری که وارد آب شد سرعت آب دومین نفر وسومین نفرو…بقیه را هم کشید توی آب، بعضی ها به آب نرسیده می افتادند توی گل ولای و بقیه غش غش می خندیدند، یکی گفت:

– آخه این دیگه چه جور تمرینیه؟!

یکی دیگر گفت :

-هیس قر نزن بچه.

آب داشت گردان حسین را با خودش به این طرف آن طرف می کشید و تنها طناب بچه ها را از هم دور نمی کرد، ساعت چهار صبح شده بود، حسین داد زد:

– بچه ها خدا قوت بر می گردیم.

آمدند بیرون و کنار آتشی که از قبل آماده شده بود ایستادند و دستهایشان را گرم  کردند تا بتوانند زیپ لباس غواصی را باز کنند. همه تقریبا بیهوش شده بودند، حسین این طرف و آن طرف دنبال حلب می گشت، بالاخره یک حلب پیدا کرد و گذاشت روی آتش . به مچ دستش نگاه کرد خمیازه ای کشیدو گفت:   -دیگه وقته نمازه .

دلش نمی آمد بچه ها را بیدار کند رفت بالای سرشان ایستاد و شروع کرد با صدای بلند اذان گفتن بچه ها یکی یکی سرهایشان را از زیر پتو بیرون آوردند.

اذانش که تمام شد وضو گرفت و حلب را گذاشت کنار در چادر تا بچه ها با آب گرم وضو بگیرند. حسن تا حلب را دید گفت:

– بازم تو حسین؟!

# # #

صدای دعای کمیل پیچیده بود توی چادر،مداح که به الهی  وربی …. رسید صدای زمزمه ی حسین و بچه ها به هق هق تبدیل شد. زمزمه آسمان هم شروع شدو باران نم نم زمین را خیس کرد. دعا که تمام شد حسین دفترش را برداشت و نشست گوشه چادر، چند بار دفتر را از اول تا آخر ورق زد اول هر صفحه دفتر را با خودش مرور کرد.

۷/۳/۶۴ امروز صبح ساعت پنج ونیم بیدار شدم.

۸/۳/۶۴ امروز موقع نماز صبح لرز کرده بودم.

۱۷/۳/۶۴ امروز دیر بیدار شدم دیشب پست بودم.

۵/۶/۶۵ هفت روز دیگر به امتحانات.

خودش هم باورش نمی شد تمام دفتر را او نوشته باشد با تمام جزئیات واتفاق ها و خاطرات،  فکرش را پرواز داد به بندر عباس، به محله کمربندی به خانه شان با درخت های نخل و گاروم زنگی و زیتون ، دلش برای همه تنگ شده بود ،بیشتر برای زینب ، شاید چون کوچکتر از همه بود. دستی به سرش کشید ویاد شعر زینب افتاد که برای آخرین بار که داشت موهایش را می زد برایش می خواند: کچل کچل کلاچه…

و لبخندی ریزی نشسست روی لبش، عینک معروفش را از روی چشمش برداشت و چشمهایش را مالید که صدای حسن او را به خودش آورد.

_ حسین جان لندکروزها اومدند وقتشه راه بیفتیم.

حسین از جا پرید و باسرعت برق به بیرون چادر رفت تا بچه ها را سروسامان بدهد.

به قیافه همه خوب نگاه می کرد. نم نم باران با اشکهایش یکی شده بود.

حسین تاجیک (۱)داد زد :

_همه سوار شدن حسین جان منتظر کی هستی؟!

حسین دوید و پرید توی ماشین کنار بیسیم چی اش علی اصغر(۲)، ماشین ها جاده های تاریک را می شکافتند و پیش می رفتندو توی هر دست اندازی بچه ها می افتادند روی هم و گاهی هم پخ می زدند زیر خنده، توی یکی از دست اندازها یکی افتاد روی حسین و با خنده گفت:

– شرمنده حسین جان جاده کور بود.

______________________________________________________________________

۱-سردار شهید حسین تاجیک

۲-شهید علی اصغرجاهد که همزمان با شهید حسین الله پرست به شهادت رسید.

_____________________________________________________________________

صدای تیر و رگبار و خمپاره نزدیک ونزدیک تر می شد، ماشین ها ایستادند و حسین تاجیک به فرمانده گروهان ها گفت که بچه ها را پیدا وسازماندهی کنند.

حسین گفت:

– یکی از ماشین های ما نیست فکر کنم گم شده.

حسین تاجیک گفت:

– کیا بودن؟

_ حسن و بچه هاش

حسین تاجیک گفت:

_ خیره حسین جان ما کار خودمونو می کنیم اگه خدا بخواد میرسن.

حسین  بچه ها را کنار خاکریز به خط کرد . همه توی یک ستون به راه افتادند. سوز سرمای شب زمستان را انگار کسی حس نمی کرد. حسین صدای نفس نفس زدن بچه ها را می شنید و خودش مدام ذکر می گفت.

به کانال که رسیدند، آتش دشمن سنگین ترشد، انگارعراق تمام هم وغمش را گذاشته بود روی این کانال، از زمین وزمان آتش می بارید. هیچ کس نمی توانست حتی سرش را بلند کند.

علیرضا(۱) پرید توی یک سنگر، چشم هایش را که مالید بنحور(۲) و چند نفر دیگر را دید. جای تنگ و خاک آلود علیرضا را به ستوه آورد وجنازه عراقی توی سنگر هم قوز بالا قوز بود علیرضا کلاه خود را گذاشت روی شکم عراقی و نشست روی کلاه خود و شروع کرد به تیر اندازی که عراقی چشم هایش را باز کرد، رنگ علیرضا پرید، فکر کرده بود مرده است برگشت طرف عراقی و با چند تیر راحتش  کرد و پرید بیرون سنگر .

حسین از همه رد شده بود و رسیده بود به اول کانال، عراقی ها را در چند متری خودش می دید تیر بار را مسلح کرد و با یا زهرا(س) شروع کرد.

_______________________________________________________________________

۱-علیرضا بهمن نژاد هم رزم شهید حسین الله پرست.

۲-شهید بنحور نبی زاده

تیربارچی عراقی از روبرو تا می توانست خودی نشان داد. حسین همچنان داشت با لهجه بندری رجز می خواند .علیرضا کمی دورتر داشت به کسی که نمی دانست کیست و اول کانال پشت تیربار نشسته آفرین می گفت.

عبدالله(۱) که کمی نزدیک بود داد زد:

– حسین تویی؟

حسین با صدای بلند گفت:

– پس می خواستی کی باشه؟

عبدالله دوباره پرسید:

– تو اینجا چیکار می کنی؟!

حسین کلاه خودش را جابه جا کرد و گفت:

– هیچی اومدم مهمونی.

آرپی جی زن عراقی چشمش دنبال کسی بود که پشت تیر بار نشسته، حسین مصمم فقط به روبرو نگاه می کرد و گاه به آسمان.گلوله آرپی جی نشست روی سینه حسین لباسش شعله گرفت، علیرضا جلو را نگاه کرد کسی پشت تیر بار نبود یکی از توی آن شلوغی داد زد:

– تیربار چی.

علیرضا دوید جلو، عبدالله که خون از پایش شره می کرد گلوله  آرپی جی را جا زد و به زحمت ایستاد وسنگری که آر پی جی زن عراقی توی آن بود را هدف گرفت .آرپی جی درست خورد به هدف – علیرضا داد زد

ـ کی بود پشت تیربار؟

یکی بلند گفت:

– یا حسین

لینک کوتاه : http://www.hormoz.ir/?p=406635
این خبر را به اشتراک بگذارید
دیگر رسانه ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

* Copy This Password *

* Type Or Paste Password Here *

6,121 Spam Comments Blocked so far by Spam Free Wordpress

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

یادداشت

گفتگو

بین الملل