تبلیغات تولید ایرانی تبلیغات تبلیغات
کانال رسمی تلگرام شبکه اطلاع رسانی هرمز

کد خبر : 72457
تاریخ انتشار:یکشنبه ۰۳ آذر ۱۳۹۲ - ۱۵:۳۲| تعداد نظرات :بدون دیدگاه
پ

می خواست بره و بچه ها منتظرش بودن…

می خواست بره و بچه ها منتظرش بودن… حس عجیبی داشت، انگار می دونست این دفعه برگشتنی نیست! اضطراب داشت که چجوری با مادر خداحافظی کنه… با خودش می گفت: «یعنی الان چی می خواد بگه، من که طاقت ندارم بشنوم…» فکر می کرد الان قراره بشنوه که پسرم زود برگرد! من رو تنها نذار […]

می خواست بره و بچه ها منتظرش بودن…

fb889c71484f969aaa07c3ea4d14f42c-425

می خواست بره و بچه ها منتظرش بودن…
حس عجیبی داشت، انگار می دونست این دفعه برگشتنی نیست!
اضطراب داشت که چجوری با مادر خداحافظی کنه…
با خودش می گفت: «یعنی الان چی می خواد بگه، من که طاقت ندارم بشنوم…»
فکر می کرد الان قراره بشنوه که پسرم زود برگرد! من رو تنها نذار و زود به زود بهم زنگ بزن و…
بالاخره دلش رو زد به دریا و رفت جلو، دست مادر رو بوسید و از زیر قرآن ردش کرد…
منتظر شنیدن شد که یه دفعه مادر گفت:
«خداحافظ پسرم، سلام من رو به حضرت زهرا(س) برسون»

برچسب ها: ,
لینک کوتاه : http://www.hormoz.ir/?p=72457
این خبر را به اشتراک بگذارید
دیگر رسانه ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

* Copy This Password *

* Type Or Paste Password Here *

6,252 Spam Comments Blocked so far by Spam Free Wordpress

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

یادداشت

گفتگو

بین الملل