تبلیغات تولید ایرانی تبلیغات تبلیغات
کانال رسمی تلگرام شبکه اطلاع رسانی هرمز
سیاسی
کد خبر : 437663
تاریخ انتشار:چهارشنبه ۰۵ مهر ۱۳۹۶ - ۱۲:۲۳| تعداد نظرات :بدون دیدگاه
پ

خاطرات طنز و شیرین رزمندگان دفاع مقدس هرمزگان/از روایت الاغ باوفا تا بسیجی جغله و سرتیپ عراقی

شهدا و رزمندگان دفاع مقدس مردان خدا که شادی حقیقی و معنوی در دل و جان آنها نفوذ کرده و برخی اوقات از جنگ که نه از دفاع مقدس آن قدر گریه دار حرف می زنیم که خیلی ها فکر می کنند جبهه خنده به خود ندیده است.

خاطرات طنز و شیرین رزمندگان دفاع مقدس هرمزگان/از روایت الاغ باوفا تا بسیجی جغله و سرتیپ عراقی

به گزارش شبکه اطلاع رسانی هرمز؛به نقل از فرهنگ کده؛ بعضی وقتها از جنگ که نه از دفاع مقدس آن قدر گریه دار حرف می زنیم که خیلی ها فکر می کنند جبهه خنده به خود ندیده است و در این گزارش بخشی از خاطرات شیرین رزمندگان استان هرمزگان در جبهه است که خنده را بر لبهای شما مهمان می کند.

 الاغ باوفا

توی منطقه برای جابه جایی آذوقه و مهمات یک الاغ داده بودند که هرازچند گاهی با بچه ها سواری هم می کردیم .یک روز الاغ گیج شده بود و رفته بود طرف خط دشمن ،با دوربین که نگاه کردیم دیدیم عراقی ها هم دارند حسابی از الاغ بیچاره کار می کشند چند روز بعد دیدیم الاغ با وفا با کلی آذوقه از طرف دشمن پیش خودمان برگشت.

راوی: رزمنده عباس رحیمی

اسحله فرمانده

رسیدیم منطقه ، اما هیچ کدام اسلحه نداشتیم به مافوقمان گفتیم: ما را بدون اسلحه آورده اید این جا چه کار؟گفت: اسلحه نداریم یا باید مال زخمی ها را بردارید یا غنیمت بگیرید ناراحت گوشه ای نشسته بودم که متوجه شدم که متوجه شدم یک اسلحه نو که کمی با مال بقیه متفاوت بود گوشه ای افتاده بود حسابی خوشحال شدم دویدم و اسلحه را برداشتم اما خوشحالی ام دوام زیادی نداشت چون بعد از چند دقیقه فهمیدم اسلحه ، اسلحه فرمانده است.

راوی: رزمنده حسن هنروری

کاتوشا

عملیات و الفجر ۸ بود دشمن کنار دریاچه نمک پاتک زده بود .دیده بان توپخانه با صدای بلند فریاد زد: آتش بریزید …آتش بریزید..توپخانه! با آخرین توان آتش بریزید. من با یکی از دوستانم با قبضه های کوتاشا کار می کردیم.کوتاشا یک دستگاه تنظیم گلوله دارد که اگر مثلا می خواهید ۴ گلوله شلیک کنید روی عدد ۴ تنظیمش می کنید و تا  آخر هر قبضه کوتاشا ۳۰ گلوله جا می گیرد بعد از اینکه قبضه تمام موشک هایش را شلیک کرد دستگاه باید مجددا صفر شود و موشک گذاری انجام شود من از شدت فشار عملیات و حجم گسترده آتش به کلی یادم رفت که بعد از شلیک تنظیم آن را صفر کنم بعد از اینکه قبضه کوتاشا موشک گذاری شد و سی موشک داخل قبضه قرار گرفت بدون توجه به تنظیمات دستگاه آماده شلیک شدم و به محض اینکه درجه دستگاه را از سی به صفر رساندم به فاصله چند ثانیه ۲۷ موشک از داخل قبضه کوتاشا شلیک شد صحنه بسیار وحشتناک و در عین حال جالبی بود چون ۱۰ الی ۱۵ تانک دشمن با این شلیک منهدم شد.طبق گزارش دیده بان، بعد از این شلیک دشمن عقب نشینی کرد.براثر شدت ضربه و فشاری که به قبضه وارد آمده بود گودالی به عمق ۳ متر و عرض ۵ متر دقیقا پشت کوتاشا ایجاد شده بود یکی از برادران بسیجی که بعد از اتفاق به محل رسید گفت: نامرد هواپیمای عراقی کجا را زده دقیقا پشت قبضه کوتاشا.

راوی: رزمنده عبدالعظیم به نیا

اجازه

توی یکی از عملیات ها انگشت سباسه اسحق قطع شده بود بعد از عملیات می پرسند: اسحق، انگشتت چی شده؟ لبخند می زند و می گوید: من می خواستم از برادران عراقی اجازه بگیرم که این اتفاق افتاد.

راوی: علی اسطحی برادر شهید

استخر

رفته بودیم استخر آن موقع ها اسحق مسئول آموزش شنای غواصان منطقه بود گفتم یک سری بزنم و سلام و احوال پرسی کنم رفتم طرفش بعد از سلام و احوال پرسی گفت: بیا پایین با ما تمرین کن من گفتم: نه همین جا خوب است .گفت: بیا می خواهیم مسابقه بگذاریم من هم گفتم قبول. اسحق گفت: می خواهم ببینم چه کسی می تواند زمان بیشتری زیر آب بماند سوت را به صدا درآورد و گفت: تازمانی که من نگفتم بیرون نیاید چند لحظه که گذشت دیدیم یک نفر سرش را بیرون آوردگفتیم: چی شده؟گفت: آخه ما که صدای شما را از زیر آب نمی شنویم که شما اعلام کردید تا زمانی که من نگفتم بیرون نیاید.

راوی: علی اسطحی برادر شهید

نان

تمام فکر و ذهنم جبهه بود، آخر هر کسی که برمی گشت از خاطرات شیرین جبهه می گفت و قند توی دل من آب می شد خلاصه قرار شد یک هفته بعد به جبهه برویم صبح اول وقت بی بی گفت: احمد برو نان بگیر و من هم خوشحال با بچه های به طرف نانوایی رفتیم البته قبل از آن کیف و وسایل سفر را زودتر از خانه بیرون برده بودم بی بی می گفت: دیدیم ۷ شد نیامد…۱۰ شد نیامد…۱۲ شد نیامد…این احمد آمدنی نیست چند ماهی از حضورم در منطقه می گذشت که زنگ زدم و گفتم: بی بی جان من منطقه هستم با اجازه هنوز نان نخریدم.

راوی: سید احمد موسوی

گونی خیس

شب عملیات بود یکی از دوستانم تعدای گونی خیس کرد و به ما داد فکر کردیم که آن گونی ها را آورده تا با آنها سنگر بسازیم اما در کمال تعجب گفت: بیایید هر نفر یک عدد گونی دور خودش بپیچد . خنده دار به نظر می رسید خندیدیم و گفتیم چرا؟گفت: برای اینکه ترکش های خمپاره زمان برخورد به شما سرد شود تا پایان عملیات هر کدام از بچه ها توی این فکر بودند که بعد از عملیات اگر زنده ماندند حسابی بخندند.

راوی: رزمنده مرحوم رمضان عبدی پور

پول لازم

هر وقت پول لازم داشتم باید دست یه دامان پدر می شدم موقع اعزام بود و آه در بساط نداشتم با برادرم عباس درمیان گذاشتم عباس گفت: تنها راهی که می شود بی دردسر و بدون هیچ سوال جوابی از بابا پول گرفت این است که به محل کارش بروی و آنجا بگویی پول می خواهی ، چون بابا جلوی زیر دستانش سوالی نمی پرسد که برای چه میخواهی و بدون هیچ سوالی هرچه قدر بخواهی می دهد شاید هم بیشتر.رفتم به محل کار پدر و وقتی حسابی دور برش شلوغ شد خواسته ام را گفتم و خلاصه مشکل بی پولی من برای رفتن به جبهه حل شد.

راوی: حاج عبدالله رضایی سردره

خاطرات:شهید عباس رضایی سردره

بسیجی جغله و سرتیپ عراقی

توی یکی از عملیات ها همه سنگرهای عراقی را گرفته بودیم وارد سنگر فرماندهی که شدیم فرمانده عراقی هاج واج روی صندلی چرخ دار پشت میزش نشسته بود و تکان نمی خورد یک سرتیپ هیکلی و سن و سال دار. یکی از جغله های بسیجی چهارده ،پانزده ساله،اسلحه گرفته بود روبرویش اما هر کار می کردیم فرمانده از جایش بلند نمی شد بلاخره با کلی ضرب و زور بلندش کردیم که دیدیم بله!!آقا خودش را خیس کرده است.

راوی: رزمنده باقر نوری زاده

انتهای پیام/ی

لینک کوتاه : http://www.hormoz.ir/?p=437663
این خبر را به اشتراک بگذارید
دیگر رسانه ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

* Copy This Password *

* Type Or Paste Password Here *

6,127 Spam Comments Blocked so far by Spam Free Wordpress

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

یادداشت

گفتگو

بین الملل