تبلیغات تولید ایرانی تبلیغات تبلیغات
کانال رسمی تلگرام شبکه اطلاع رسانی هرمز
سیاسی
کد خبر : 437577
تاریخ انتشار:چهارشنبه ۰۵ مهر ۱۳۹۶ - ۴:۳۷| تعداد نظرات :بدون دیدگاه
پ

خاطرات دوران کودکی شهید اسماعیل عبدالصمدی به روایت خانواده و همرزم شهید

یکی از آرزوهای اسماعیل این بود که در محله ما هم یک هسته مقاومت با شرکت جوانان انقلابی و پیرو خط امام تشکیل شود.

خاطرات دوران کودکی شهید اسماعیل عبدالصمدی به روایت خانواده و همرزم شهید

به گزارش شبکه اطلاع رسانی هرمز؛به نقل از فرهنگ کده ؛ کودکی شیرین ترین دوران زندگی آدم هاست شاید که نه حتما خواندن خاطرات دوران شیرین کودکی مردان بزرگ برایتان لذت بخش خواهد بود و طعم شیرین کودکی طعمی به یاد ماندنی است  و در این گزارش خاطرات دوران کودکی شهید اسماعیل عبدالصمدی از زبان همرزم و خانواده این شهید به سمع و نظر شما می رسانیم.

کولی دادن

اسماعیل یک سال و نیمش بود مادرم از ساعت ۷ صبح تا ۲ بعداز ظهر را توی کارخانه کار می کرد و من هر روز اسماعیل را کول می کردم و با پای پیاده می بردم کارخانه تا مادرم به او شیر بدهد و بعد برمی گشتم.

راوی: مرتضی عبدالصمدی ،برادر شهید اسماعیل عبدالصمدی

آب تنی

تابستان ها که می شد آرام و قرار نداشتیم هر روز بعد از ناهار قرارمان زمین خاکی کنار مدرسه بود بعد از آنکه یک دل سیر بازی می کردیم وقت آب تنی بود جلوی آب را می گرفتیم تا آب جمع شود و داخل آب می پریدیم.

راوی: محمد عبدالله پور، دوست و همرزم شهید اسماعیل عبدالصمدی

چای دادن

آن روزها دایی من متصدی آستانه امام زاده بوذ.ماه محرم و صفر که می شد من و اسماعیل و بچه های دیگر جمع می شدیم داخل آستانه و کارهای کوچکی که از دستمان بر می آمد انجام می دادیم ، هر عصر با آفتانه دور تا دور آستانه را آب پاشی می کردیم ، مراسم که شروع می شد به مردم آب می دادیم ، دلمان لک زده بود برای چایی بردن ، دایی اجازه نمی داد و می گفت: شماها هنوز بچه هستید نمی تونید چایی ببرین ، می سوزین اون وقت جواب پدر و مادرتون رو چی بدیم؟ با این حال اسماعیل همیشه چند قدمی از من جلوتر بود و از همان بچگی انجام کارهای سخت را برعهده می گرفت.

راوی: محمد عبدالله پور، دوست و همرزم شهید اسماعیل عبدالصمدی

واحد

شب های ماه محرم همه بچه ها توی حسینیه جمع می شدند،ما هم از آستانه جمع می شدیم و می رفتیم حسینیه ،یک حلقه بزرگ تشکیل می دادیم و شروع می کردیم به حرف و شوخی و خنده ، پیرمردهای مجلس که از سر و صدای ما به ستوه می آمدند با جارو ما را تا بیرون بدرقه می کردند ما هم می رفتیم داخل حیاط و منتظر می نشستیم که (واحد) شروع می شد و می رفتیم وسط حلقه ، هنوز واحد تمام نشده بود صف را خراب می کردیم و همین باعث می شد که دوباره ما را از آنجا بیرون کنند.

راوی: محمد عبدالله پور، دوست و همرزم شهید اسماعیل عبدالصمدی

چغولی ممنوع 

بچه که بودیم خیلی سربه سر هم می گذاشتیم ، سر هر چیز کوچکی دعوایمان اوج می گرفت ، اسماعیل که زورش به من نمی رسید می گفت: صبر کن بابا بیاد بهش میگم منو زدی بیشتر دعواهایمان سر این بود که می گفت کاری را برایش انجام بدهم، منم لج می کردم و انجام نمی دادم وقتی که بابا می آمد چنان پیاز داغ قضیه را زیاد می کرد که منم کتک بخورم ، یک وقت هایی هم که اسماعیل اذیتم می کرد منم چغولی اش را می کردم تا تلافی کرده باشم.

خوش قول

کلاس سوم ابتدایی بود ، از مدرسه که می آمد از من خواهش می کرد لباس هایش زا بشویم و خودش می رفت سراغ فوتبال. می گفت: خواهری،خواهر گلم لباس هامو می شوری ، قول می دم فردا که میرم مدرسه با پول تو جیبی که مامان بهم میده برات یه خوراکی خوشمزه بخرم،همیشه سر قولش بود.

راوی: آمنه عبدالصمدی خواهر شهید اسماعیل عبدالصمدی

تیله بازی

چند ماه از تولد اسماعیل می گذشت .مادرم تازه توی کارخانه استخدام شده بود. چون من از همه بزرگتر بودم نگهداری از اسماعیل افتاده بود گردن من ،آن موقع تنها سرگرمی ما تیله بازی بود ، آمنه را به زور راضی می کردم که چند ساعتی مواظب اسماعیل باشد تا من بروم سراغ تیله بازی و قول می دادم که اگر بازی را ببرم ۲ تا تیله هم به او بدهم طفلک آمنه هم قبول می کرد.

راوی: مرتضی عبدالصمدی برادر شهید اسماعیل عبدالصمدی

بازی فوتبال

کلاس چهارم ابتدایی بود ، علاقه زیادی به فوتبال داشت. زنگ ورزش داخل حیاط مدرسه فوتبال بازی می کردند که خورد زمین و پایش شکست.خیلی بی تابی می کرد بیچاره معلم ورزش مجبور شد اسماعیل را از مدرسه تا خانه کول کند.

راوی: اردشیر عبدالصمدی برادر شهید اسماعیل عبدالصمدی

بپر بپر نکن

اسماعیل فقط ۴ سال از من بزرگتر بود ، با وجود اینکه سن و سال زیادی نداشت از خیلی مسائل سر در می آورد و خیلی حواسش به ما بود یک روز توی حیاط داشتم بپر بپر می کردم آمد نزدیکم دستی کشید روی سرم و گفت: تو یه دختری و برازنده یه دختر نیست که بپر بپر کنه . دختر باید سنگین و رنگین باشه .من که فقط ۷ سال بیشتر نداشتم زیاد از حرفهایش سر در نمی آوردم گفتم باشه ولی همینکه از خانه بیرون می رفت دوباره شروع کردم به پریدن و بازی کردن.

تظاهرات یا مهمانی

کلاس پنجم ابتدایی بود آن موقع تظاهرات علیه شاه به اوج خودش رسیده بود و کسی اسماعیل را زیاد داخل خانه نمی دید بدون خبر از ما به راهپیمایی می رفت و گاهی وقت ها که زخمی می شد طوری رفتار می کرد که هیچکس نفهمد. یک روز که برای مهمانی به خانه دایی می رفتیم اسماعیل را توی تظاهرات دیدیم یک دفعه گم شد و هر چه دنبالش گشتم که با خودمان ببریم پیداش نکردیم.

راوی: فاطمه عبدالصمدی برادر شهید اسماعیل عبدالصمدی

عشق سن و سال نمی شناسد 

با اسماعیل که دوست شدم من کلاس پنجم بودم و او کلاس سوم بود. پدر اسماعیل یکی از اعضای هیئت امنای حسینیه داوشتی بود.اسماعیل هم جذب مسجد شده بود و توی ماه های محرم و صفر کمک می کرد و چای درست می کرد، آب سرد می برد و از این قبیل کارها.با اینکه سنش کم بود تجربیات زیادی در زمینه مسائل مذهبی و سایر مسائل از طریق روحانیونی که به آنجا می آمدند کسب کرده بود. اسماعیل خیلی امام (ره) را دوست داشت و با همان مقدار فهم و درکی که نسبت به این قضیه داشت فعالیت هایی را انجام می داد تا اینکه انقلاب اسلامی به پیروزی رسید و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی او با توجه به اینکه در مقطع راهنمایی مشغول به تحصیل بود فعالیت های خوبی را در بحث انقلاب و پیام رسانی فرمایشات امام (ره) و متوجه کردن مردم نسبت به حرفهای امام (ره) انجام می داد.تلاش و پشتکار اسماعیل زبان زد خاص و عام بود یکی از آرزوهای اسماعیل این بود که در محله ما هم یک هسته مقاومت تشکیل شود که جوانان انقلابی و پیرو خط امام در آن شرکت داشته باشند و بتوانند کارهای زیادی انجام دهند.

راوی: حسن صابری دوست و همرزم شهید اسماعیل عبدالصمدی

شهید اسماعیل عبدالصمدی‌، در تاریخ سوم دی ۱۳۴۳، در شهرستان میناب چشم به جهان گشود تا سوم راهنمایی درس خواند و نوزدهم دی ۱۳۶۵، در شلمچه به شهادت رسید. پیکر او مدت‌ها در منطقه بر جا ماند و بیست‌ و یکم شهریور ۱۳۶۸، پس از تفحص در زادگاهش به خاک سپرده شد. 

انتهای پیام/

لینک کوتاه : http://www.hormoz.ir/?p=437577
این خبر را به اشتراک بگذارید
دیگر رسانه ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

* Copy This Password *

* Type Or Paste Password Here *

6,127 Spam Comments Blocked so far by Spam Free Wordpress

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

یادداشت

گفتگو

بین الملل