تبلیغات تولید ایرانیتبلیغات
کانال رسمی تلگرام شبکه اطلاع رسانی هرمز
سیاسی
کد خبر : 556934
تاریخ انتشار:شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۹ - ۱۸:۱۵| تعداد نظرات :بدون دیدگاه
پ

حافظه ی ما تو را شانه به شانه ی آفتاب دیده است

حافظه ی ما تو را شانه به شانه ی آفتاب دیده است چطور می توانیم‌ روزی از‌ روزها را بدون آفتاب تصور کنیم‌ و از قصه های چهل دزد بغدادی نترسیم عصای روزهای سختی انقلاب بودی سینه ات تهمت ها را از قلب امام قبیله منصرف می کرد سکوت کردی آن قدر که گلوله ها را به شک انداختی و انقلاب از لای بوته های هرز قد کشید.

حافظه ی ما تو را شانه به شانه ی آفتاب دیده است

به گزارش شبکه اطلاع رسانی هرمز؛مجتبی صفدری، از شهرستان رشت دل نوشته و اشعار زیر را در وصف سردار دلها سروده است:

 « هدایت »

زمین بی دست وپا ، هنوز سردرنیاورده است که خواب پادشاه چندم را می دید، چشم وا کرد و دید از دوش آب ها بالا رفته ای و داری اذان اجابت سر می دهی .

آب راهش را کج کرده بود از وسط تاریخ – تو را در خواب زمین دیده بود – تا بغل دست تو باشد ، وقتی تاریخ را از سر می نویسی .

تنهایی ، تعادل زمین را نگه داشته ای ، آب را روانه کردی سمت آن ها . ( نام شان را نمی آورم ، کلمات کراهت دارند . هنوز تعادل تو بیشتر است در زندگی . ) کمی گلو فرستادی ، تعادلت بیشتر شد . هرجا می رفتی ، تنها ایمان تو بود که بیشتر برمی گشت .

زیر سر تو بود ، که از همان بالا دنیا را رو به راه کردی . اذان اجابتت دارد از سر صداها سر می رود .

داریم از تو برمی گردیم ، به متن تاریخ ، که دارد توی خواب زمین راه باز می کند به سمت بالا . زمان را کمی تکان بده ، دارد زمین مان از دست می رود .

نمازمان را عوض کن ، کمی کهنه تر شده است . بهشت راحت تری دست و پا کن . دیوارهای سفیدش از روی خون تو بالا رفته باشد . این طوری کسی کاری به کار ما ندارد . ما هم دیرتر به سن تکلیف می رسیم . خدا هم برخورد بهتری دارد .

این فقط نظر ما بود ، تو بهشت خودت را بساز .

 

  « سردار »                               

تقسیم شده بودی بین ستاره ها زمین آن قدر کوچک بود، که یادت رفت جدی بگیری باید گاهی پایت را روی شانه اش بگذاری، تا بودنش را احساس کند .

از سر شوخی ، گاهی ، ستاره ای را روی شانه می گذاشتی ، تکان تکانش می دادی ، « اذا زلزلتُ الزلزال » تو بودی  ستاره ها را تکان داده بودی و زمین را از آستین ات تکانده بودی .

آن قدر ستاره ها را خاکی کرده بودی ، که بعد از رفتنت روی زمین ایستادند، بودنت را سال ها روی شانه هایشان مشابعت کردند . هنوز خواب روزهایی را می بینند ، که از روی شانه های بلندتدنیا را تماشا می کردند . تنها زمانی از ترسیدن دست می کشیدند ، که تو لبخندت را روی لب هایت می ریختی « و لا تسرفوا. . »

جیب چشم هایشان آرام آرام پر می شد از سلام  آن گاه نرسیدن را به خانه برمی گرداندی .

تقسیم شده بودی بین ستاره ها ، پر کرده بودی زمین را ، تو تناقضی بودی ، که با نبودنت شدیدتر شدی . حالا هم کفر آسمان را درآورده ای ، هم لج زمین را . تنها فرشته های خوشبخت در امان مانده اند .

ژست خندانت را روی میزهایشان ریخته ای . مزین کرده است چشم فرشته های خدا را  قامتت. نگاهت می کنند از لای ابهتت ، که بهت زمین است و از بزرگ بودن دست برنمی دارد .

توری که برای ستاره ها انداخته بودی آسمان را گرفته است . تکان بخور مرد ، تکانش که می دهی کف دستی ستاره می ریزد  ، گوشه ای از دنیا روشن می شود .

اگر نرفته بودی تکلیف آسمان روشن نمی شد ، که سرمشق کودکی ات بود ، ستاره ها بزرگ می ماندند ، زمین عادت می کرد به خوابیدن ، انگار نه انگار جای تو را تنگ کرده است . ما یادمان می رفت برای مقایسه روی تو حساب کنیم . حالا ستاره ها هر طور بخواهند می تابند ، هر طور بخواهند دست و پایشان را دراز می کنند روی شانه ها و از بنی بشری خجالت نمی کشند .

تکان بخور مرد توی تاریکی نشسته ایم و منتظریم .

 

« اراده »

می توانی هدف بگیری

کودکانی را

که سوار بر هواپیما

از فتح ابرها برمی گردند

و از اوضاع صلح راضی اند

کودکانی را که از گرسنگی گریه می کنند

و‌ آن قدر کوچک ‌

که عقل شان به تو نمی رسد

مردان فراوانی

که خدایی جز تو را می شناسند

خدایی

که از نام تو نمی ترسد

از بلندترین قله هایت بزرگ تر است

زنانی را

که پشت تابوت همسران شان

مویه های قدیمی شان را

تکرار می کنند

تا تو عکاسانت را

به دل خبر بفرستی

با ثبت فریم های مصنوعی

جایزه بگیرند

تو با درشت ترین تیتر

به مغز کودکان مخابره شوی

می توانی کشاورزی در ویتنام را

با دستفروشی در بصره با یک تیر بزنی

تو آن قدر بزرگ هستی

که با یک تیر دو نشان بزنی

در یک شب دایی رضا

و تمام سربازان گروهانش را زده بودی

همان شب

هواپیماهای عربی

از روی سرمشق تو نوشتند

و دبیرستان دخترانه ی شهر

مادران امروزش را

فراموش کرد

هر روز مادران زیادی

از تمام دنیا

در سوگ‌کسانی که تو می کشی گریه می کنند

از روی عکس هایی که مخابره کرده ای می فهمم

تو می توانی

می توانی بعد از کشتن همه ی ما

دست هایت را بشویی

سر میز شام بروی

و جایزه ی صلح را

از سهامداران کارخانه ی اسلحه سازی بگیری

تو هیچ غیرممکنی نداری

جز زنده نگه داشتن انسان ها

که برای تو دشوار است

تو می توانی

تو آمریکایی

 

« شهید زنده » 

تو یک نفری

اما در سرزمین های بسیاری

شهید شدی

یک بار رو به تانک ها فریاد زدی

هل من ناصرٍ . . .

گلوله ی تانک شلیک شد

و هرچقدر علی اکبر

به اجابت آمده بود

به خاک افتاد

تو یک نفری

اما در سرزمین های بسیاری

شهادتت را دیده اند

روزی پا به پای احمد

پله های زندان های سیاه را پایین رفتی

آن قدر که تاریخ

نامت را از خاطر برد

روزی در کربلای پنج

کنار برادرانت ایستادی

خمپاره های غربی را تاب بیاورند

( حسین خرازی را یادت هست )

روزی به صفین بازگشتی

پا به پای مالک شمشیر زدی

( بغضت را بشکن

می خواهم از میرحسینی را بگویم )

کجای اروند

دست امینی را رها کردی

که زهرا را

به پهلوی شکسته اش قسم داد

از اروند گذشت

و از دنیا

پشت کارخانه ی نمک

چقدر از سربازانت به خاک افتادند

که زخم جنگ

روی صورتت ماند

مثل داغ مجنون

که در دل های ما

هنوز باکری

در عکسی که با مرگ گرفته ای

به دنیا می خندد

احمد کاظمی در گوشه ی عکس

خودش را از دنیا پنهان کرده است

شمشیرهای مشرکان

تو را در بدر دیده اند

که از سر راهت کنار می روند

 

بیخود این همه جنگ را به جان خریده ای

خدا تو را

برای ما کنار گذاشته است

تو یک نفری

اما خدا تو را انتخاب کرد

که جای تمام مردان را

برای ما پر کنی

و به جای همه ی آنان

شهید شوی

 

« وعده »

لازم نیست حرفی بزنی

هرروز خشابت را با گلوله امتحان کنی

برای شب خط و نشان بکشی

گاهی سکوت می کنی

و موسیقی سکوتت

عربده های تاریک شام را از رو ‌‌برده است

انگشتت را بالا می گیری

آیه ای از قران را

نیت می کنی

تمام گروه های مسلح بی خطر می شوند

نگاه می کنی

چشمت از شعبه های مصنوعی آفتاب می گذرد

از پرده هایی که از روبه رو‌شدن با نور واهمه دارند

از دیوارهایی که نسب خانوادگی شان

به قصر هایی در مصر باستان می رسد

به بتخانه ای در حجاز جاهلیت

به قمارخانه ای از شعبه های کاخ سفید

کاخ هایی که سفیدی رنگ شان را

از شعبده ای بزرگ‌ گدایی کرده اند

حافظه ی ما

تو را شانه به شانه ی آفتاب دیده است

چطور می توانیم‌ روزی از‌ روزها را

بدون آفتاب تصور کنیم‌

و از قصه های چهل دزد بغدادی نترسیم

عصای روزهای سختی انقلاب بودی

سینه ات

تهمت ها را از قلب امام قبیله منصرف می کرد

سکوت کردی

آن قدر که گلوله ها را به شک انداختی

و انقلاب از لای بوته های هرز قد کشید

سکوت کردی

قد کشید

سکوت کردی

قد کشید

آن قدر که همسایه ی آفتاب شد

و دست هیچ توطئه ای به دامنش نرسید

و جنگ

از این خاک دست کشید

حالا با خیال راحت

نقش آفتاب را پی بگیر

که سر به نیست کردن تاریکی

سرشت روزهای آفتابی است

دلتنگی نکن

خداوند تمام گلوله ها را

از اخم تو ترسانده

تنها از تو برمی آید

همچنان که زنده ای

شهید باشی

 

تو مدت هاست راهت را

از مرگ جدا کرده ای

 

 

 « army US  »

 

به زودی باز می گردم

با پوکه ی نارنجکی

که بوسه هایت را

روی آن حکاکی کرده ام

تفنگی که

بارها گلن گدنش را

به نام تو کشیده ام

سرنیزه ای

که سینه ی زنان را

به عشق تو ورق می زد

و اتاق شکنجه ای

که کلیدش را

در سرم پنهان کرده ام

و فکر هیچ کس به آن نمی رسد

تو احساس امنیت کنی

وقتی خواب هایت را

به تنهایی می بینی

مدال شجاعتم را

زیر تخت دفن می کنم

پیراهن نظامی ام را

که بارها

به جنازه ی کودکان احترام گذاشته است

عاری از تمام پیروزی ها

کنار لباس های خوابت

مرتب می کنم

و برایت

از دنیای عاری از خشونت

شعری می خوانم

که از دفترچه ی شاعری افغان

یا عاشقی عراقی

پیش از مرگ به خاطر سپرده ام

شعری که تنها

تا نیمه بیدارت نگه می دارد

به زودی بازمی گردم

و عاشقانه های صلح را

در گوشت شرح می دهم

که جوانی یمنی سروده است

وقتی همسر جوانش را

زیر آوارها جا گذاشته

مردی بحرینی

هنگامی که جنازه ی دخترش را

از زندان بان تحویل می گیرد

اما به تنهایی

نمی تواند شناسایی اش کند

پیرزنی فلسطینی

که خانواده اش برای شام

رهایش کرده اند

و ‌او مدت هاست

لب به غذا نمی زند

شاید پیش از شام برگردند

هربار مأموریت می روم

فرمانده اصرار دارد

با دنیا مهربان باشم

و ‌با خشاب خالی برگردم

امروز کسی نبود

آخرین فشنگم را

رو به آسمان شلیک کردم

زیر سایه ی درخت خانه ای ساکت

برایت نامه نوشتم

 

         « فواصل  »

شمشیرها

راه رگ ها را رفته اند

و به کشته ی افتاده به صحرا

نگاه می کنند

نگاه می کنند حول رگ ها را

که خالی از دهن دره ها شد

طواف کشته را

کامل کنند

پس او را در خون کفن کنید

و در فردا

به خاک بسپارید

هزار سال بعد

پیراهنش را

از گرگ ها پس می گیرند

و عکس های بعدی را

از دیوار می کنند

 

حالا که شاعران

از گفتنش ابا دارند

و تصویرها

نامش را نمی برند

از آن همه نیزه

که فرود آمدند

یکی لب باز کند

و سلام زخم هایش را برساند

از آن همه تن

که آن همه زخم را تحمل می کرد

چقدر به خانه برگشت

و از آن همه تن

دستی

و از آن دست

انگشتری

زینب

نیزه شکسته ها را کنار بزن

تاریخ را

ورق ورق کن

کلماتی را

که از خون نگفته باشند

ار دهان بینداز

نشانی این دست

به کجای تاریخ برمی گردد

چقدر از بغداد برگردیم

به کربلا می رسیم

نعل ها را تازه می کنند

عکس ها را از دیوار پایین می کشند

و هرچه آتش می زنند

داغش تازه تر است

هنوز شعر

با کلماتی که از زخم گفته باشند

حرف می زند

مست کن

با ماشه ای

که سینه ی ما را هدف گرفت

لوله ی تفنگ را

در دهانت بگذار

و هرچه مرگ را

سربکش

برقص با دائم الخمرهای کاخ سفید

با ملکه ی پیر

نخست وزیر جوان

برقص

با آن ها

که شعرهای شان را

از خونش دور نگه داشتند

با آن ها

که با خونش معرکه گرفتند

با آن ها

که راه سفارتخانه ها را

از راه خدا

بهتر می دانستند

پیراهن های سیاه را که کنار بزنیم

زخم ها

دست مردان را رو می کنند

و روسیاهی

برای کلماتی می ماند

که سال ها پیش از به زبان آوردن

از یاد رفته اند

و هیچ شعری

زیباتر از شعارهایی

که پرچم ها را برفراشته اند

با باد نمی رقصند

باید از شعر

شعار کوتاهی بسازم

در دهان یکی از پرچم ها بگذارم

تا کلماتم

در طوفان ها قدم بزنند

 « صبوری »

صبوری کن

وقتی مرگ

یکی یکی برادرانت را امتحان می کند

در جنوب لبنان

کربلای پنج

والفجر هشت

‌حسین همدانی

که دوش به دوش تو

به خاک افتاد

صبوری کن

از بین ما

صبر به نام تو افتاد

که قرعه ی پاسداری از حرم صبوری را برداشته بودی

دلتنگ گلوله ها نباش

کارت به جایی رسیده

مرگ هم

عیار صبرت را می سنجد

انگار چیزی در دنیا جا گذاشته باشی

هربار مرگ از تو

دست خالی برمی گردد

هربار از مرگ برگشته ای

سراغ یکی از برادرانت را می گیری

می ترسیم تنها مانده باشی

مرگ تو را با دنیا محاصره ‌کرده باشد

و پاداش صبوری ات

رسیدن به یارانت باشد

حواست به پنجره های دنیا باشد

دنیا بی تو

جای خطرناکی است

نبودنت

روی شب را به زندگی باز کرده باشد

و ما بقیه ی زندگی را

در محاصره ی دنیا طی کنیم

 

آقای آفتاب

هربار به دنیا پشت می کنی

هوای زندگی ما را داشته باش

 

« ضربت »          

گوشه ی تاریخ را

کنار می زنم

روزها را به گذشته برمی گردانم

دنبال نشانه ای

فرق روز را از شب

روشن کرده باشد

آفتابی که این روزها

گوشه های وطنم را

روشن نگه می دارد

از کجا آب می خورد

سرنخ این راه

که به راه راست می رود

به کجا می رسد

بپرسم مأخذ حرف حق

که روز را

از شب دور می کند

و تاریکی را

از پرچم های دین پاک کرده

حنجره ی روشن کیست

که هر حرفی

نظر روشن روز باشد

با حقیقت تاریکی

کنار نمی آمد

این که دنیا

حقیقت ما را گردن می گیرد

مدیون برهان وجود چه کسی هستیم

که می تواند شمشیرش را

بر گردن شب بگذارد

روز را

مثل راه باریکی

با نخستین نشانه های نور

به دنیا برگرداند

گوشه ی تاریخ را کنار می زنم

در صفین تو را می بینم

که شانه به شانه ی مالک داده ای

دین

شعار سیاه لا حکم الا لله را تاب بیاورد

در عاشورا

پابه پای حبیب

کمر همت بستی

که زور شمشیرشان

به نفس های حسین نرسید

حالا پا به کاخ یزید گذاشتی

کار نیمه تمام زینب را

تمام کنی

و گوش ها

به فرمان خطبه اش باشند

برای دین

شمشیر تو ‌

سنگ تمام گذاشت

برگرد

از سپاه معاویه

قدر ضربه ای باقی نمانده است

برگرد

و قلب تاریکی را

هدف بگیر

سربازانی داری

که پای خون در میان باشد

می توانی از رگ های شان مدد بگیری

دست روی ما بگذار

و‌ صحت خون ما را

با عیار خودت ثابت کن

انتهای پیام/

لینک کوتاه : http://www.hormoz.ir/?p=556934
این خبر را به اشتراک بگذارید
دیگر رسانه ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

* Copy This Password *

* Type Or Paste Password Here *

11,451 Spam Comments Blocked so far by Spam Free Wordpress

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

یادداشت

گفتگو

اقتصادی