تبلیغات تولید ایرانیتبلیغات
کانال رسمی تلگرام شبکه اطلاع رسانی هرمز
سیاسی
کد خبر : 556930
تاریخ انتشار:شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۹ - ۱۷:۴۷| تعداد نظرات :بدون دیدگاه
پ
شما هنوز هم زنده اید؛

حاج قاسم؛ انتقام تو کابوسی شده که ستون های کاخ سفید را می لرزاند

چقدر از تو می ترسد اسرائیل که حتی هنوز هم جرأت نکرده از پناهگاه بیرون بیاید و انتقام تو کابوسی شده که ستون های کاخ سفید را می لرزاند.

حاج قاسم؛ انتقام تو کابوسی شده که ستون های کاخ سفید را می لرزاند

به گزارش شبکه اطلاع رسانی هرمز؛ ایلیا صفدری ۱۹ ساله از شهرستان رشت اشعار و دل نوشته زیر را در وصف سردار دلها سروده است:

« سردار »

فلسطین

تنها دلیلی بود

که گذاشتی

روحت در میان آتش

معراج را معنا کند

و ابر های سیاه

هرگز نمی فهمند

ضعیف تر از آنند

خورشید را تیره کنند

پهپاد ها

به روی تو

آتش می ریزند

و تو هراس را می بینی

که چقدر دور

ایستاده

و دست هایش را

روی آتش گرم می کند

هراس

که به تو نرسیده

به بال های هواپیما های آمریکایی می پیچید

و چقدر تصادفی

روز به روز

قاتلان بیشتری

خودشان را

دست بسته

توی زندانی می بینند

که پر شده از غصه مظلومیت تو

و حالا

که چاقوی خشمگین سپاه قدس را

زیر سفیدی رو سیاه ترین کاخ دنیا می بینند

چقدر با ترس آشنا اند

که آرزو می کنند

هنوز هم نفهمیده بودند

شما اگر بخواهید

از این هم نزدیک تر می شوید

و چقدر برای روح شهید تو آسان است

که مزه ترس را به قاتلانی بچشاند

که از وقت شهادتت

از پناهگاه بیرون نیامده اند

آنقدر که پناهگاه هایشان

از زندگی تهی شده

بدبخت ها

دسته دسته

در پناهگاه

می میرند

و نمی فهمند

هیچ کس نمی فهمد

حیف که هیچ کس نمی فهمد

حیف

که پیرمرد غربگرا

نمی خواهد بفهمد

ارتش آمریکا

پیر می شود

ارتش آمریکا

می میرد

و کسی عین خیلش نیست

که تو بلند می شوی

و تانک های اسرائیلی

بدون اینکه تو را ببینند

عقب نشینی می کنند

سپاه قدس جلو می آید

 

سردار

شما هنوز هم زنده اید

پشت جبهه

شما روی قلب ها

رزمنده اید

 

« زخم »

در لابلای سطر های این شعر

جنگی بی انتها جریان دارد

که حروف را

می کشد

سطر ها

گاهی نظمی ندارند

و موشک ها

برای رسیدن به آخرین کلمه

نقشه می کشند

در این شهر

کلمه های گم می شوند

خونِ شعر ، کلمه

زمین را سرخ کرده

امّازمانی که

مدافعین حرم

گلوله هایشان تمام شد

و آخرین انتحاری

با اخرین داعشی

به سمت آنها

یا حرم می آمد

آخرین کلمه ی شعرم را هم توی تفنگ کردند

و ماشه را چکاندند

و کلمه ای برای شعرم نماند

شعرم

مثل خیلی از مردان

زخمی از سوریه برگشت

 

« نجوای عاشقانه »

تو

با زندگی

نجوای عاشقانه ای داشتی

و زندگی

تو را

روبروی رودخانه ای پر آب

تشنه تر از بیابان های جوشان مرگ

گم کرد

و هنوز

مردم

به دنبال نجوای تو

می گردند

« کوچه های کودکی »

ما

تو را

در بین کوچه های قدیمی

گم کردیم

تو

در مه فراموشی فرو رفتی

و پیچ های تند کودکی

بیش از آن بودند

که ما تو را پیدا کنیم

تو رفتی

با پیراهنی

که پر از شادمانی خاطرات ما بود

و ما

هر روز تو را در پیراهنی

خیال می کنیم

که خنده های دیروزمان را

در آن جا گذاشته ایم

تو در بین خاطرات گم شدی

و ما هنوز

تو را گم کرده ایم

تو

ناشناس تر از آنی

که چهره ات

از بین کوچه های پر از مه کودکی بیرون بیاید

و ما

تو را بشناسیم

تو دور تر از آن بودی

که در ذهن مان بمانی

 

 

« زنده »

چقدر از تو می ترسد

اسرائیل

که حتی هنوز هم

جرأت نکرده

از پناهگاه بیرون بیاید

و انتقام تو

کابوسی شده

که ستون های کاخ سفید را

می لرزاند

و پهپاد ها

دیگر چقدر ساده سقوط می کنند

ناگهان

مأموران سیا

خود را در زندان های سپاه

می بینند

و موساد

حتی در اسرائیل هم

گوسفند اهلی بی دندانی شده

که منتظر قصاب است

تا کار را تمام کند

بیابان های قدس

چقدر بزرگ اند

که اسرائیل

بین شان کوچک می شود

بین شان گم می شود

اسرائیل

نیست می شود

و تو هنوز

زنده ای

و هر کسی که در کشتار تو دست داشته

مدت هاست که این را فهمیده

 

« ناشناس »

ناشناسی

که هنوز

رد خون تو

بر خیابان های جنگی مانده

و کبوتر های اسرائیلی

نمی دانند

چگونه

دستشان را از خون تو پاک کنند

تو ناشناسی

که تاریخ

حتی پیش از آنکه تو را بشناسد

از تو جا ماند

تو پرواز کردی

و در دست تاریخ

یک لکه ماند

یک شعر

شعری

که می تواند رفتنت را

شرح دهد

رفتنت را

رفتنت …

رفتن

یا پرواز کردن ؟

پرواز کردن ؟

پرواز کردن

پرواز کردن …

 

این پرواز

بی بال زیبا تر است

و فلسطین

همیشه می داند

مردی در قلبش خفته

که زندگی را می شناسد

که با زندگی محرم است

که …

فلسطین می داند

مردی

جایی

در میان کوه هایش

پنهان شده

که غرشش

موشک های اسرائیلی را می لرزاند

یک مرد …

همیشه

جایی

یک مرد هست

که نقشه های سیاه را

از بر می خواند

و هیچ لاشخور اسرائیلی

نمی تواند ساکتش کند

تفنگش

حتی در مرگ هم

شلیک می کند

مردی

که نامه هایش

هنوز زانوان پیر کاخ سفید را می لرزاند

ما

تو را

جایی میان راه های سرخ بغدادی

گم کردیم

ولی تو

هنوز

می جنگی

و پشت کوه های فلسطینی

به توست

که هنوز خم نشده اند

تو هنوز می جنگی

و پس از این همه رؤیا

به زودی خواهند فهمید

که داستان

هنوز هم ادامه دارد

و تو

خطرناک تر از همیشه می جنگی

بی آنکه تو را پیدا کنند

کاخ سفید

پیر تر از همیشه

دنبال تکه های ماسک دروغگویی می گردد

که در فلسطین گم کرده

و می فهمد

تو

جایی پشت سرش

به او نشانه رفته ای

 

« فراموشی »

غمی سنگین

روحم را می فشارد

من

در میان سنگ های غریبه

نا آشنام

درد

هر لحظه

چهره ی مجروح مان را

غمگین می کند

ما

از درد روحمان باخبریم

گلوله ای که برای تو نا آشناست

دوست گمشده ی ماست

در دوردست ها

مینی منفجر می شود

ماشینی

آدمی

ترکش ها

از کنارمان می گذرند

تیر ها

پیدای مان نمی کنند

تیری می خورد

خونی می چکد

قطره ای از آسمان

و ما

فراموش می کنیم

روزی را که

تیر ها

دنبال مان بودند

ما نبودیم

ما

در تیررس تیر ها نبودیم

تیری که نبود

پیشانی برادرم را

از خون لبریز کرد

ما

هنوز فراموش می شویم

ترانه ای سر زبان ها بود

حتی

بیتی از خود به جا نمی گذارد

حتی بیتی برای خون

اما کسی که با گلوله سر زبان ها بیافتد

از یاد نمی رود

 

« سبز »

در لابلای سطر های زخمی این شعر

جنگی سبز جریان دارد

که آخرین بارقه ی حیات را

از نفس نفس های حروف

بیرون می کشد

حروفی که سرگردان

در بیابان کائنات

لبخند های دروغ را از صورت پاک کرده اند

گاهی سطر ها نظمی ندارند

و حروف جای خود نمی نشینند

موشک ها

نفس هایشان را حبس کرده اند

تا آخرین مرگ

آنها را غافلگیر نکند

در این شهر

کلمات شهید می شوند

کلمات

می میرند

فراموشی

پیش می آید

و مرگ را

از خاطره ی زندگی می زداید

شعرم

مثل خیلی از مردان

زخمی از جنگ برگشت

و حقوقش را

پشت ماسک حقوق بشر

به فراموشی سپردند

اینجا

جنگ سبز جریان دارد

جنگی که در آن

حروف شهید می شوند

و زخم ها را

با لبخند های دروغ

به فراموشی می سپارند

اینجا جنگ ها

سبزند

 

« وظیفه »

 

وظیفه استمرار دارد

از نسلی به نسلی

از عصری به عصری

از مردی به مردی

 

وظایف انجام می شوند

تاریخ اشتباه نمی کند

گاهی مدافع حرمی از راه می رسد

تا دوباره تفنگش را بردارد

قدم به میدان بگذارد

و جسدهای تکه تکه شده اش برگردند

ولی

مدافع حرم بانویی باشد

که در اسارت

غرور شام را شکست

که با چاقویی بر گلو

یزید را به زانو در آورد

گاهی چون وظیفه ی یزیدی هاست

که دوباره

به اسلام

بی حرمتی کنند

و دوباره

به زانو در بیایند

دوباره

زینبیان برخیزند

رجز قدرتشان را بخوانند

 

« آزادی قدس »

لابلای سنگ ها

قطره خونی است

که هنوز

زندگی را فراموش نکرده

بعد هر مصرع این شعر

تکرارش می کند

این شعر به ضرب گلوله

خاکی نیست

خونی نیست

این شعر مجروح است

امّا خونی نیست

به تهدید گلوله

خونی نیست

مرگ

ترانه می خواند

و شعر همچنان

از صدای خاموش مدافع حرم

محافظت می کند

حالا این شعر

نه به ضرب گلوله

نه به تهدید تفنگ

نه بوق های ممتد دجال

ساکت نمی شود

شمع خاموش می شود

باد آرام می شود

و راه آزادی قدس

بدون تفنگ باز می شود

و کسی یادش نمی آید

که شعر بود

آزاد می کرد

یا تفنگ

 

 « مناجات »

هر گاه دعوت نامه تو

از آسمانی بودن گلدسته ها

در گوشم می پیچد

خورشید را می بینم

که روی سجاده ی او طلوع کرده

 

هر روز

با تو نجوا می کند

عهد های قدیمی را

به یاد فراموشی ها می آورد

و نامش را

بر قلب های پیمان شکن

حک می کند

 

زیبایی نامت را چشیده است

که با دعوتت

دعوت های لذت را

برای لحظه ای که شده

فراموش می کند

و دستانش

با خاطره ای از تو

که در دل لحظات حک شده

مناجات می کنند

و مناجاتش

با فراموشی های دور قلبمان

بیگانه است

او

آرام سخن می گوید

 

آرام تر شده

اشک هایش

مثل قبل سرکش نیستند

روی سجاده اش

که گویی والا ترین قله جهان است

که گویی جهان اوست

می نشیند

 

آرام شده

و آخرین ذکرش

مرا با تو آشنا می کند

 

« طوفان طبس »

هنوز هم پس از گذشت اعصاری که آمریکا گویا گمان می کند زندگی ارمغانی جاودانه بدوست ، حالا می بیند که خون تو هنوز چه خروشان میدان نبرد را در هم می ریزد و حتی نفهمیده آسمان چگونه چنین خشمگین شده …

تو هنوز هم در سنگر ها می جنگی ، و همه فهمیده اند که خون تو بیهوده خونی نبوده که ریختنش هیچ معنایی نداشته باشد ، و حتی پس از شهادت هم سنگر ها را نگه می داری ، و تانک های اسرائیلی از تو است که می ترسند .

و چقدر وحشت در صورتشان رسوخ کرده ، که تو را می بینند ، که پشت هر انفجار مشکوک ، هر شورشی ، و هر موشکی هستی ، و هیچ راداری نمی تواند تو را بگیرد ، که چه سریع پیشرفته ترین موانع را پشت سر می گذاری و جلو می روی .

رادار ها ، حیران شده اند ، تانک ها ، دنیا حیران شده ، و زمین ، که دست تو را بوسه می دهد ، حیران شده ، که تو چقدر بی انتها می جنگی ، و تانک های اسرائیلی را به دست طوفان طبسی می سپاری ، که پایانش به انفجار تلاویو می رسد ، و چقدر تلاویو ، در برابر خشم تو حیران شده ، که بی خبر ، کشتزار هایش را به دست آتش بادکنک هایی می سپارد که حتی مدرن ترین سلاح هایشان هم نمی توانند روبرویشان را بگیرند .

تو بزرگ هستی ، تو ، بزرگ تر از آنکه هیچ عقل ماشینی ای بتواند درکت کند .

تو حاج قاسمی .

 

انتهای پیام/

لینک کوتاه : http://www.hormoz.ir/?p=556930
این خبر را به اشتراک بگذارید
دیگر رسانه ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

* Copy This Password *

* Type Or Paste Password Here *

13,120 Spam Comments Blocked so far by Spam Free Wordpress

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

یادداشت

گفتگو

اقتصادی