تبلیغات تبلیغات تبلیغات تبلیغات تبلیغات
کانال رسمی تلگرام شبکه اطلاع رسانی هرمز همایش وحدت
سیاسی
کد خبر : 460255
تاریخ انتشار:دوشنبه ۰۹ بهمن ۱۳۹۶ - ۱۰:۲۴| تعداد نظرات :بدون دیدگاه
پ
روایت دلدادگی یک مادر شهید؛

اولین دعای پسرم پیروزی جمهوری اسلامی بود/ زائران گلزار شهدا از کرامات سید ابوالفضل می گویند

مادران شهدا، پرورش دهنده فرزندانی بودند که به عشق اسلام وانقلاب سر از پای نشناختند و در میدان نبرد حق علیه باطل حضور یافتند، سید ابوالفضل عمرانی نوجوانی دریادل که دشت عباس پذیرای جان او و مزارش در گلزار شهدا ماوای عاشقان و دلدادگان شهدا شد.

اولین دعای پسرم پیروزی جمهوری اسلامی بود/ زائران گلزار شهدا از کرامات سید ابوالفضل می گویند

به گزارش شبکه اطلاع رسانی هرمز؛ به نقل از هرمزپرس؛ گوشه گوشه شهر بندرعباس پر است از خاطرات شهیدانی که آوازه عشقشان به وطن و خداوند تا آنسوی مرزها نیز بلند شده و دل کسانی که فکر جنگ با ایران را به ذهن می آورند، می لرزاند.

شهیدانی که شاید سن وسال دنیایی شان کم بود، اما روحشان وسعتی عظیم داشت شهیدانی که دل در گرو پیر جماران داشتند و مردانه تا آخر این راه ایستادند و شهادت ارمغان این عشقشان بود. شاید با مقیاس های امروزی تصور اینکه یک پسر پانزده ساله دل از تمام زیبایی های دوره نوجوانی و جوانی اش بکشد و پا در معرکه جنگ با تمام رعب و وحشتش بگذارد غیر ممکن باشد اما مگر مسیر عاشقی مسیر حساب و کتاب دنیوی ست مزد عاشقی شهادت و وصال معشوق است.
ابولفضل عمرانی یکی از قاسم های امام خمینی است که نتوانست ظلم به وطن و دینش را ببیند
در کوچه پس کوچه های محله ای که با نام شهید چمران جلوه ای خاص به شهر بندرعباس داده، مادری زندگی می کند که لحظه لحظه زندگیش را با یاد پسرش سر می کند.
روایت دلدادگی یک مادر 
در و دیوار خانه مادر پر است از عکس پسر بزرگش که اکنون افتخاری برای کشور و مادرش شده. مادر آرام آرام حرف های دلش رابه زبان می آورد از تولد، بزرگ شدن و سبک زندگی پسرش حرف می زند شوق چشمانش زمان صحبت از پسر نشان از عمق عشقش به او دارد ما هم به رسم ادب سکوت کردیم تا مادر از پسر بگوید.
تولد آسمانی 
پدر ابولفضل نظامی بود و ما مرتب در حال جا به جایی بودیم مدتی بود که در روستای صلخ ساکن بودیم که متوجه بارداریم شدم و شوهرم نذر کرده بود که نام فرزندمان را اگر پسر شد ابوالفضل و اگر دختر بود ام البنین بگذارد فرزندم دخنر بود و ام البنین نام گرفت و پس از مدتی که پسرم به دنیا آمد او را ابوالفضل نامیدیم .
پس از صلخ به نیریز رفتیم همان سال بود که جنگ آغاز شد ابوالفضل اول راهنمایی بود و اصرار داشت به جبهه برود اما من مانعش شدم سال بعد به بندرعباس آمدیم و ابوالفضل بی وقفه به دنبال پایگاهی بسیج برای عضویت و فعالیت بود برای تکمیل ثبت نامش در پایگاه نیاز به عکس داشت با شوق به خانه آمد و از من درخواست پول گرفتن عکس کرد دلشوره های مادرانه به سراغم آمد چون می دانستم که هدف او از ثبت نام رفتن به جبهه است وپذیرش رفتن او به جبهه با این سن و سال کمش برایم غیر ممکن بود به همین علت از دادن پول امتناع کردم تا شاید قدری رفتنش به تاخیر بیفتد تا با محبت مادرانه بتوانم منصرفش کنم.
اصرار بی پایان یک نوجوان، عشق به روح الله پایان پذیر نیست
یک ماهی گذشته بود که دوباره به سراغم آمد که برای عکس گرفتن از من پول بگیرد اما این بار ثبت نام مدرسه را بهانه کرد من سریعا هزینه را به او دادم سریعا لبخندی زد وگفت فقط برای ثبت نام بسیج پول نداری ؟
اصرارهایش پایان نداشت و من در جوابش می گفتم که تو چند سال دیگر سرباز می شوی پس رفتن به جبهه هم بماند برای زمان سربازیت اما او مکرر می گفت اکنون کشور احتیاج به من دارد و من در قبال اسلام، انقلاب و کشورم وظایفی دارم که باید به آن عمل کنم، آدم باید به سراغ مرگ برود نه مرگ به سراغ آدم و اکنون است که باید دعوت امام خمینی (ره) را لبیک بگوییم زیرا لبیک به ایشان لبیک به امام حسین (ع) است همانگونه که در روز عاشورا امام حسین ندای هل من ناصر ینصرنی سر داد اکنون امام خمینی ندای دعوت را سر داده است.
شور رفتن، اشک های یک مرد آسمانی
چهارماه از عضویتش در بسیج می گذشت که روری با برگه رضایت اعزام به جبهه به خانه آمد خوب یادم می آید پدرش ماموریت بود و او با چشمان اشکبار به من التماس می کرد که برگه را امضا کنم ؛من نبودن پدرش را بهانه می کردم اما هر دو می دانستیم که این فقط بهانه بود.
وقتی اصرار را بی فایده دید به محل اعزام نیرو واقع در بیمارستان صاحب الزمان فعلی رفت ولی اصرار و التماس به مسئولان آنجا نیز جواز رفتنش را صادر نکرد ،پسرعمویش عبدالحسین که در آنجا بود صدای گریه هایش را شنید نزدیکتر که رفته بود او را شناخته بود و با مسئولیت و وساطت او ابوالفضل را سوار اتوبوس کرده و به جبهه اعزام کردند.
سه چهار روز از ابوالفضل بیخبر بودم نمیدانستم به جبهه رفته و خانه نیامدنش را به پای دلگیری اش می گذاشتم . پدرش از سفر آمده بود برای گرفتن خبر از او به پایگاه و تعاونی سپاه رفت  با وجود اینکه به او گفته بودند ابوالفضل اعزام شده، اما این موضوع را به من نگفته بود.
نگرانی های بی پایان مادر ابوالفضل
نگرانی امانم را بریده بود تصمیم گرفتم خودم به دنبالش بروم حال و روزم را که می دیدند رفتن او را انکار می کردند اما با اصرار های من بالاخره گفتند که به جبهه اعزام و جز گردان چریکی شهید چمران شده است.
بی قراری های هر روزه من پایانی نداشت شوهرم تصمیم گرفت به خاطر حال من به جبهه برود و او را برگرداند؛ اما مانعش شدم و گفتم حالا که خواست خداوند بر این بوده بگذار بماند .
بعد از گذشت چهار ماه به خانه آمد پنج روز مرخصی داشت اما من می گفتم حالا که آمدی باید دو ماه بمانی زیر بار نرفت بی قرارتر از قبل شده بود، مرتب از حمله ای که در پیش داشتند می گفت.
دو ماه بعد برگشت این بار کمتر از قبل فقط برای دو روز آمده بود برای پیروزی رزمندگان و سلامتی پسرم گوسفند نذر کرده بودم تا پشمش به گوسفند افتاد همانجا نشست و رو به گوسفند گفت تو پیروزی را میبینی و کشته می شوی ولی من پیروزی را نمی بینم.
با هم به مسجد رفتیم دو زانو در مسجد نشست و بلند گفت: خدایا دعای اولم پیروزی جمهوری اسلامی است و پس از آن نابودی صدام و دعایم برای خودم نیز شهادت است؛ حرفش دلم را لرزاند گلایه کردم که این دعا را نکن نگاهم کرد و گفت مادر دعا کن شهید شوم مکث کردم و گفتم خدایا راضی ام به رضای تو
از شنیدن این حرفم ذوق کرد و گفت خدایا شکرت حالا من شهید می شوم.
روز بارانی
صبح روز بعد سوار موتور پدرش شد تا به محل اعزام به جبهه برود.باران می آمد.پدر ابوالفضل بعد از اینکه ابوالفضل را به مقصد رسانده بود، به خانه آمد و گفت، باران او و موتورش را بشدت خیس کرده بود،اما بروی ابوالفضل و ساکش حتی قطره ای باران نیز نریخته بود.
پیک شهادت 
 شش روز بعد از آخرین دیدارمان در تاریخ ۱۳۶۱/۱/۵ ابوالفضل در دشت عباس به شهادت رسیده بود، اما خبر شهادت او را  ۱۴فروردین ماه به من دادند. شنیدن خبر شهادت برای فرزند برای هر مادری سخت است، اما چون شهادت آرزوی سید ابوالفضل بود، من نیز آرام می شدم که پسرم به آرزوی دیرینه خود رسیده است.
اکنون گلزار شهدا تنها ماوای من است، کنار مزار سید می نشینم و حکایت های رنج های فراق را برایش بازگو می کنم.
می توان گفت ابوالفضل چندین خانواده دارد، چرا که هر پنجشنبه افراد زیادی برای نجوا با سید به گلزار شهدای بندرعباس می آیند، و با دیدن من از کراماتی که شهید به آن ها داشته سخن می گویند.
 انتهای پیام/

لینک کوتاه : http://www.hormoz.ir/?p=460255
این خبر را به اشتراک بگذارید
دیگر رسانه ها
نظرات بینندگان
تعداد نظرات: بدون نظر
ارسال نظر





  • نظراتی را که حاوی توهین است منتشر نمی کند.
  • لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نمايید.
  • توصیه می شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشر شده، از مثبت یا منفی استفاده فرمایید.
  • با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابهی دارند، انتشار نمی یابد.

یادداشت

گفتگو

بین الملل