تبلیغات تبلیغات تولید ایرانیتبلیغات
کانال رسمی تلگرام شبکه اطلاع رسانی هرمز

کد خبر : 90195
تاریخ انتشار:چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۲ - ۱۳:۲۲| تعداد نظرات :بدون دیدگاه
پ

جمال غیب خداوند، مظهرش زهراست+اشعار

به مناسبت فرا رسیدن ایام شهادت حضرت صدیقه طاهره(س) به روایت ۷۵ روز، عقیق  جدیدترین اشعار  شعرای آیینی کشور برای این مناسبت را به منظور استفاده ذاکرین اهل بیت(ع) منتشر می کند. به دل شعله ورم سایه دریا افتاد عاقبت قرعه به نام من تنها افتاد زهر هم سوخت به حال جگر سوخته ام شعله […]

جمال غیب خداوند، مظهرش زهراست+اشعار

به مناسبت فرا رسیدن ایام شهادت حضرت صدیقه طاهره(س) به روایت ۷۵ روز، عقیق  جدیدترین اشعار  شعرای آیینی کشور برای این مناسبت را به منظور استفاده ذاکرین اهل بیت(ع) منتشر می کند.

به دل شعله ورم سایه دریا افتاد

عاقبت قرعه به نام من تنها افتاد

زهر هم سوخت به حال جگر سوخته ام

شعله شد آب شد و خون شد و از پا افتاد

باز هم خاطره هایم همگی زنده شدند

راه من باز بر آن کوچه ی غم ها افتاد

یادآن کوچه ی باریک همان کوچه ی تنگ

کوچه ای که گذر سنگدل آن جا افتاد

شور می زد دلم  و در دل آن وانفسا

چشم نامرد به ناموس علی تا افتاد

آن چنان زد که ره خانه ی خود گم کردیم

آنچنان که به رخ برگ گلی جا افتاد

مادرم روی زمین بود و پی ام می گردید

من نفس می زدم او از نفس اما افتاد

پاره های جگرم می چکد از کنج لبم

باز در خانه ی من روضه ی زهرا افتاد

یاد آن کوچه که با مادر خود می رفتم

دیدم آن روز در آن راه چه غوغا افتاد

دست بر شانه ی من دست دگر بر دیوار

مادرم خواست بخیزد ولی از پا افتاد

حسن لطفی

جمال غیب خداوند، مظهرش زهراست

رسول، روح و روان مطهرش زهراست

پیمبـری کـه به قرآن خویش می نازد

یقین کنید که قرآن دیگرش زهراست

نبـی تمامـی تـوحید را در او دیـده

علی جمال خداوندْ منظرش زهراست

درود باد به مردی که خاکِ درگه اوست

سلام باد بر آن زن که رهبرش زهراست

به هـر فلک که گذر کرد خواجۀ لولاک

به چشم فاطمه بین دید، محورش زهراست

علـی کـه کفـو نـدارد چو ذات اقدس حق

از آن کشد به فلک سر که همسرش زهراست

حسین گفـت: بـه نـزد ستمگـران هرگز

ذلیل نیست عزیزی که مادرش زهراست

چگونه خصم به روی علی کشد شمشیر؟

که جان به کف همه جا در برابرش زهراست

بـه آیـه آیه ی قــرآن قســم کـه این قرآن

زبان و روح و نگهبان و داورش زهراست

حرامـزاده! مکــن شیعـه را چنیـن تهدید

که هر که شیعه بوَد، یار و یاورش زهراست

چگونـه دیـن رسـول خـدا رود از دست

مگـر نـه دختـر اسـلامْ پرورش زهراست

کجا ز نامه و میـزان و محشرش باک است

کسی که نامه و میزان و محشرش زهراست

نبـی کـه عـاشق روی بـلال اوست بهشت

بهشـت قـرب خداونـدِ اکبـرش زهراست

استاد سازگار

زهرا که رفت از خانه، اِبْکِ لِلیَتامَی

با اشک دانه دانه اِبْکِ لِلیَتامَی

تابوت من را نیمه‌ی شب مخفیانه

بردی به روی شانه اِبْکِ لِلیَتامَی

شمع تو دیگر رو به خاموشی‌ست امشب

پس با گل و پروانه اِبْکِ لِلیَتامَی

با گیسوی آشفته و بی‌تاب زینب

همراه مو و شانه اِبْکِ لِلیَتامَی

وقتی حسن از خواب کوچه می ‌هراسد

بی تاب، بی صبرانه اِبْکِ لِلیَتامَی

هر شب لب خشک حسینم را ببین و

با آه مظلومانه اِبْکِ لِلیَتامَی

تا زنده ام با اشک خود من را مسوزان

زهرا که رفت از خانه اِبْکِ لِلیَتامَی

یوسف رحیمی

و چشم هات پر از اشک خون، دلت در هم

وجود باغ گلت غرق غصه ای اعظم

نگاه آخر بابا هنوز یادت هست

نه با وضوح، که از پشت گریه ها مبهم

تمام عشق تو ناباورانه پر زد، رفت

پدر که رفت تو هم دل بریدی از عالم

اگر چه داغ پدر زخم ناگزیری بود

ولی برای تو شد حرف آخرش مرهم

که مژده داد: «تو هم زودِ زود می آیی

بیا که منتظرت در بهشت می مانم»

پدر که رفت تو هم روزهای بعد از او

برای آن سفر آماده می شدی کم کم

و گرگ ها همه انگار منتظر بودند

که زود چشم ببندد پیمبر خاتم

همین که چشم مبارک به روی هم آمد

به دست اهل جهالت امور شد در هم

قرار شد که ببندند دست مولا را

قرار شد که تو را بشکنند یعنی خم…

اگر گلایه شد از غصب بی دلیل فدک

جواب حرف تو سیلی شود و او محکم…

قرار شد که بگیرند از علی با زور

تو را و غنچه ی نشکفته ی تو را با هم

و با وفات غریبانه ات تولد یافت

بزرگ واژه ی ابراز داغ دل ها «غم»

علی اصغر ذاکری

ای آسمان ببار فقط بی امان ببار

بر باغبان باغ گرفته خزان ببار

اصلا بیا و بر سر حیدر خراب شو

یا نه، به قبر خاکی این بی نشان ببار

در بین شعله ها که به یاری نیامدی

حالا به آتش دل غربت فشان ببار

درمان نمی شود تن زخمش به راحتی

آرام تر به پیکر این ارغوان ببار

***

وقتی دم مزار تو از پا نشسته ام

یعنی نشسته است درختان شان به بار

در این سه ماه من به شکستت گریستم

حالا تو بر شکستن این قد کمان ببار

بر اشک های بی کسی ام باز گریه کن

با ناله یتیمی طفلانمان ببار

بر بستری گُلین، رد خون، گوشواره، در

بر خاطرات مانده در آن آشیان ببار

از ظلم مردمان دیاری که داشتم

از دست رفت دار و نداری که داشتم

نه سال با تو بودم و یک عمر با نبی

یادش به خیر ایل و تباری که داشتم

نه سال با تو آب در این دل تکان نخورد

رفتی و رفت با تو قراری که داشتم

قدت شکست جای امامت مرا ببخش

افتاد روی دوش تو باری که داشتم

پامال گرگ های خزانی شهر شد

در پشت درب خانه بهاری که داشتم

دیدم تو را زدند ولی آن میان مرا

شرمندۀ تو کرد حصاری که داشتم

من فکر می کنم که همان بازوی کبود

از من گرفت فاطمه! یاری که داشتم

امروز تازه در پی تشیع آمدند

آتش زدند بر دل زاری که داشتم

یک روز پا به کرب و بلا باز می کند

از هیزم مدینه شراری که داشتم

محمد بیابانی

این قدربین رفتن وماندن نمان بمان

پیرم مکن ز بارغمت ای جوان بمان

خورشیدمن به جانب مغرب روان مشو

قدری دگر به خاطراین آسمان بمان

مهمان نه بهارعلی پامکش زباغ

نیلوفر امانتی ِ باغبان بمان

ای دل شکسته آه توماراشکسته است

ای پرشکسته پرمکش ازآشیان بمان

دیگرمحل به عرض سلامم نمی دهند

ای هم نشین این دل بی همزبان بمان

راضی مشو دگر به زمین خوردنم مرو

بازی نکن تو با دل این پهلوان بمان

روی مرااگر به زمین می زنی بزن

اما بیا بخاطراین کودکان بمان

درکارخیرحاجت هیچ استخاره نیست

اینقدر بین رفتن وماندن نمان بمان

محسن عرب خالقی

باز هم ای دختر ِ پیغمبر ِ اکرم بمان

مَرهَم ِ دردِ علی ، ای دردِ بی مَرهَم بمان

زندگیِّ رو به راهی داشتم چشمم زدند

کوریِّ چشم ِ همه با شانه هایِ خم بمان

دستهایِ تو شکستَش هم پناهِ مرتضاست

تکیه گاهِ محکم ِ من پیش ِ من محکم بمان

تو نباشی پیش ِ من اینها زمینم میزنند

ای علمدار ِ مدینه پایِ این پرچم بمان

این نفس هایِ شکسته قیمتِ جانِ من است

زنده ام با یک دمت پس لطف کن یک دم بمان

کم ببوس دستِ مرا دارم خجالت میکشم

من حلالت میکنم اما تو هم یک کم بمان

آب ها از آسیاب افتاد خوبت میکنم

یار ِ هجده ساله ، هجده سالِ دیگر هم بمان

رفته رفته کار ِ من دارد به خواهش میکشد

التماست می کنم پیشم بمان پیشم بمان…

علی اکبر لطیفیان

چنانکه دست گدایی شبانه می لرزد
دلم برای تو ای بی نشانه می لرزد

هنوز کوچه به کوچه ،حکایت از مردی ست
که دستِ بسته ی او عاشقانه می لرزد

چه رفته است به دیوار و در که تا امروز
به نام تو در و دیوار خانه می لرزد

چه دیده در که پیاپی به سینه می کوبد؟
چه کرده شعله که با هر زبانه می لرزد؟

هنوز از آنچه گذشته است بر در و دیوار
به خانه  چند دلِ کودکانه می لرزد

دگر نشان مزار تو را نخواهم خواست
که در جواب، زمین و زمانه می لرزد

ز من شکیب مجو ، کوه صبر اگر باشم
همین که نام تو آرند شانه می لرزد

میلاد عرفان پور

مرهم گذار زخم کبود کبوترم

کوچک ولی ستاره ی شبهای بسترم

جای دعای نیمه شبش طعنه می زنند

همسایگان به گریه ی بیمار مضطرم

امروز هم گذشت و نشد شانه موی من

امروز هم گذشت و نشد خوب مادرم

گفتم میان شعله کم از فضه نیستم

رفتم ولی از آتش در سوخت معجرم

امشب میان خواب حسن بغض خود شکست

برخیز مادرم که نمیرد برادرم

چندی است نان تازه نخوردم از این تنور

امشب هوای پخت تو افتاده در سرم

چندی است جای غنچه ی لبخندت ای عزیز

گل کرده زخم پهلوی تو در برابرم

حسن لطفی

رنگ پائیز به دیوار ِ بهاری افتاد

بر در ِ خانه یِ خورشید شراری افتاد

فاطمه ظرفیت کُلِّ ولایت را داشت

وقت افتادن او ایل و تباری افتاد

آنقَدَر ضربه  پا خورد به در تا که شکست

آنقَدَر شاخه تکان خورد که باری افتاد

تکیه بر در زدنش دردِسَرَش شد به خدا

او کنار در و در نیز کناری افتاد

بعدِ یک عمر مُراعاتِ کنیزانِ حرم

فضه ی خادمه آخر به چه کاری افتاد

خواست تا زود خودش را برساند به علی

سر ِ این خواستن ِ خود دو سه باری افتاد

ناله ای زد که ستون های حرم لرزیدند

بر رویِ مسجدیان گرد و غباری افتاد

غیرتِ معجر ِ او دست علی را وا کرد

همه دیدند سقیفه به چه خاری افتاد

وقت برگشت به خانه همه جا خونی بود

چشم یاری به قد و قامتِ یاری افتاد

آنقَدَر فاطمه از دستِ علی بوسه گرفت

بعد از آن رفت و دگر گوشه کناری افتاد

علی اکبر لطیفیان

درد سر، بین گذر، چند نفر، یک مادر

شده هر قافیه ام یک غزل درد آور

ای که از کوچه  شهر پدرت می گذری

امنیت نیست از این کوچه سریع تر بگذر

دیشب از داغ شما فال گرفتم، آمد:

دوش می آمد و رخساره … نگویم بهتر!

من به هر کوچه ی خاکی که قدم بگذارم،

نا خود آگاه به یاد تو می افتم مادر

چه شده ،قافیه ها باز به جوش آمده اند:

دم در، فضه خبر، مادر و در، محسن پر !

کاظم بهمنی

شوق عراق و شور حجاز است در دلم

جامه دران و سوز و گداز است در دلم

پل می زنم به خویش مگو از کدام راه

راهی که رو به آینه باز است در دلم

قد قامت الصلاه من از جای دیگر است

قد قامت کدام نماز است در دلم

شب را چراغ گم شدن روز کرده ام

ذکرت چراغ راز و نیاز است در دلم

تشبیه نارساست ، حقیقت کلام توست

ابهام و استعاره ، مجاز است در دلم

مجموعه ی نیاز تویی ای نماز ناب

دیگر چه حاجتی به نیاز است در دلم

نامت گل همیشه بهار است فاطمه(س)

یاس کبود پیش تو خار است فاطمه(س)

شب را خدا ز شرم نگاه تو آفرید

خورشید را ز شعله ی آه تو آفرید

شمسی تر از نگاه تو منظومه ای نبود

صد کهکشان ز ابر نگاه تو آفرید

آه ای شهیده ای که شهادت سپاه توست

جان را خدا شهید سپاه تو آفرید

هر جا که نور بود به گرد تو چرخ زد

ما را چو گرد بر سر راه تو آفرید

ای پشتوانه ی دو جهان، عشق را خدا

با جلوه وجلالت و جاه تو آفرید

تقوای محض ، عصمت خالص، گل خدا!

آخر چگونه شعر کنم قصه ی تو را؟

تو آمدی و زن به جمال خدا رسید

انسان دردمند به درک دعا رسید

تو آمدی و مهر و وفا آفریده شد

تو آمدی و نوبت عشق و حیا رسید

هاجر هر آن چه هروله کرد از پی تو کرد

آخر به حاجت تو به سعی صفا رسید

احمد(ص)اگر به عرش فرا رفت با تو رفت

مولا اگر رسید به حق با شما رسید

داغ پدر ،سکوت علی (ع)، غربت حسن (ع)

شعری شد و به حنجره ی کربلا رسید

در تل زینبیه غروبت طلوع کرد

با داغ تو قیامت زینب(س) فرا رسید

با محتشم به ساحل عمان رسید اشک

داغ تو بود بار امانت به ما رسید

تسبیح توست رشته ی تعقیب واجبات

قد قامت الصلاتی و حی علی الصلات

بی فاطمه(س) قیامت انسان نبود نیز

عهد الست و معنی پیمان نبود نیز

چونان تو زن ندید جهان تا که بود و هست

چونان تو مرد در همه دوران نبود نیز

مولا اگر نبود جهان جلوه ای نداشت

“راز رشید” سوره ی قرآن نبود نیز

گر زنده بود بعد تو پیغمبر خدا

قبر تو مثل مهر تو پنهان نبود نیز

زهرا(س) اگر نبود ، زمین بی بهار بود

در آسمان شکوفه ی باران نبود نیز

ای برق ذوالفقار علی(ع) – هیچ خطبه ای

مانند خطبه های تو بران نبود نیز

حیدر اگر نبود ومحمد (ص) اگر نبود

وجد و وجود و جوشش وجدان نبود نیز

ایمان نبود و عشق نبود و شرف نبود

خورشید سر بریده ی صحرای طف نبود

نام تو با علی (ع) و محمد (ص) قرینه است

هر جا که عطر نام تو باشد مدینه است

دستاس کیست چرخ جهان ؟ این غریب کیست

این دست های کیست که لبریز پینه است؟

آیینه ای که عطر بهشت مدینه بود

نامش هنوز شعله ی سینای سینه است

ای وسعت بهشت، جهان بی تو دوزخ است

دنیا چقدر مزرعه  کفر و کینه است

این گونه گنج در صدف هر خزانه نیست

گنجی ست در خزانه اگر این خزینه است

دریا علی(ع) ست گوهر یکدانه اش تویی

در موج حادثات – حسینت سفینه است

با هر حماسه داغ پدر را سرشته ای

هجده کتاب درد علی (ع) را نوشته ای

زیبایی مدینه به غیر از بتول نیست

بی مهر او نماز دو عالم قبول نیست

می پرسم از شما که رسولان غیرتید

زهرا(س) مگر خلاصه ی جان رسول نیست ؟

گیرم ولایت علی (ع) از یاد برده اید

آیا غدیر و دست محمد (ص) قبول نیست ؟

آخر اصول عشق مگر چیست جز ولا ؟

آیا مگر حدیث ولا از اصول نیست ؟

مهر علی(ع) ست روزی هر روز مهر و ماه

وقتی چراغ ، فاطمه(س) باشد، افول نیست

جبریل را به مرقد مولای عاشقان

بی رخصتش هر آینه ، اذن دخول نیست

الله اکبر از تو که الله اکبری

ای مادرپدر که پدر را تومادری

زهراترین شکوفه گلخانه ی رسول

با نام تو مدینه مدینه ست یا بتول

ای مردمی که زایر راز مدینه اید

آه ای مجاوران حرم حج تان قبول

اینجا کنار حجره پیغمبر خدا

آیینه خانه ای ست پر از تابش اصول

آیینه ای که ماه در آن می کشد نفس

آیینه ای که مهر در آن می کند حلول

دربین ماه های خدا چون تو ماه نیست

ای بین فصل های خدا بهترین فصول

اینجا نماز خانه ی مولا و فاطمه (س) ست

اینجاست خانه  علی(ع) و خانه ی رسول

زهرا شدی که نام علی(ع) را علم کنی

پنهان شدی که هر دو جهان را حرم کنی

یک عمر بود با غم و غربت قرین علی (ع)

آن قصه ی حسین و حسن بود و این علی (ع)

وقتی ابوتراب شدی خاک پاک شد

تا زد به خاک بندگی او جبین علی(ع)

درخانقاه نوری و در کعبه چلچراغ

بر خاتم رسول رسولان نگین علی(ع)

آیینه ای برابر انسان و کائنات

آیین عشق و آینه ی راستین علی (ع)

شمشیر حق که چرخ زنان است و خطبه خوان

دست خداست بر شده از آستین علی (ع)

زهرا(س) نداشت بعد پدر جز علی(ع) کسی

احمد(ص) نداشت جز تو کسی همنشین، علی(ع)

اندوه بی شمار مرا دیده ای، بیا

انسان روزگار مرا هم ببین، علی (ع)

دنیا چقدر تشنه ی نام زلال توست

هر ماه ماه آینه هر سال سال توست

شب گریه های غربت مادر تمام شد

زینب(س) به گریه گفت که دیگر تمام شد

امشب اذان گریه بگوید بگو، بلال

سلمان به آه گفت ابوذر تمام شد

طفلان تشنه هروله در اشک می کنند

ایام تشنه کامی مادر تمام شد

آن شب حسن(ع) شکست که آرام تر! حسین(ع)

چشم حسین(ع) گفت : برادر! تمام شد

تا صبح با تو استن حنانه ضجه زد

محراب خون گریست که منبر تمام شد

زاینده است چشمه ی زهرایی رسول

باور مکن که سوره ی کوثرتمام شد

باور مکن که فاطمه(س) از دست رفته است

باور مکن حماسه حیدر تمام شد؟

زهرا(س) اگرنبود حدیث کسا نبود

زینب (س) نبود و واقعه ی کربلا نبود

شب آمده ست گریه کنان بر مزار تو

دریا شکست موج زنان در کنارتو

بعد از تو چله چله علی (ع) خطبه خواند و سوخت

چرخید ذوالفقار علی (ع) در مدارتو

زینب (س) کجاست ؟ همسفر خطبه های خون

دنیا چه کرد بعد تو با یادگار تو

باران نیزه ، نعش غریبانه ی حسن (ع)

آن روزگار زینب(س) و این روزگار تو

گل داد روی نیزه ، سرتشنه ی حسین(ع)

تا شام و کوفه رفت دل داغدار تو

تو سوگوار زینب(س) و زینب(س)غریب شام

تو سوگوار زینب(س) و او سوگوار تو

بعد از تو سهم آینه درد و دریغ شد

دست نوازشی که کشیدند تیغ شد

ای ناخدای کشتی درد – ای خدای درد

تنها تویی که آمده ای پا به پای درد

زین پیش درد و داغی اگر بود با تو بود

درد آشنای داغی و داغ آشنای درد

زان شب که غرق خطبه ی چشم تو شد علی(ع)

مانند رعد می شکند با صدای درد

شعر تو را چگونه بخوانم که نشکنم؟

آخر بگو که قصه کنم از کجای درد ؟

ای قطعه ی بهشت ، غزلگریه ی زمین

با چشم خود سرود تو را های های درد

مگذار مردگان شب عافیت شویم

ما را ببر به آینه ی کربلای درد

تو آبروی داغی و تو آبروی اشک

تو ابتدای دردی و تو انتهای درد

یوسف اگر برای پدر درد آفرید

زهرا(س) شکست و درد پدر را به جان خرید

ای سرپناه عارف و عامی نگاه تو

آتش گرفت خیمه گردون ز آه تو

آیا چه بود قسمت تو غیر درد و درد

آیا چه بود غیر محبت گناه تو

ساقی علی(ع) ست – کوثر جوشان حق تویی

ما تشنه ایم تشنه ی لطف نگاه تو

در چشم من تمام زمین سنگ قبر توست

گردون کجا و مرقد بی بارگاه تو

در کربلای چند شهید غمت شدیم

سربندهای فاطمه(س) بود و سپاه تو

از خانه ی تو می گذرد راه مستقیم

را هی نمانده است به حق – غیر راه تو

دنیا اگرغدیر تو را خم نکرده است

روح مدینه رد تو را گم نکرده است

علیرضا قزوه

تاکی دلت از گردش ایام بگیرد

ای کاش که این غصه سر انجام بگیرد

مگذار که پژمرده شود غنچه ی نورس

لبخند بزن گل ز تو الهام بگیرد

تا باغ معطر زنفس های تو باشد

تا چشمه زلالی تو را وام بگیرد

روی تو روا نیست که در ابر بماند

این ماه بنا نیست که هر شام بگیرد

باید که علی درپی یک چاره بگردد

زانوی خمش قوت اقدام بگیرد

یاسی ولی از دست خزان هیچ عجب نیست

رخسار تو نیلوفر اگر نام بگیرد

یک بار اگر لب بگشایی به دعایی

شاید دل دردانه ات آرام بگیرد

با داغ تو بغضی است که انگار قرار است

هر لحظه سراغی ز نفس هام بگیرد

بودی و ندادند جوابی به سوالم

فردا دلم از طعنه و دشنام بگیرد

هادی ملک پور

دیر آمدم…دیر آمدم… در داشت می سوخت

هیئت، میان “وای مادر” داشت می سوخت

دیوار دم می داد؛ در بر سینه می زد

محراب می نالید؛منبر داشت می سوخت

جانکاه: قرآنی که زیر دست و پا بود

جانکاه تر: آیات کوثر داشت می سوخت

آتش قیامت کرد؛ هیئت کربلا شد

باغ خدا یک بار دیگر داشت می سوخت

یاد حسین افتادم آن شب آب می خواست

ناصر که آب آورد سنگر داشت می سوخت

آمد صدای سوووت؛ آب از دستش افتاد

عباس زخمی بود اصغر داشت می سوخت

سربند یازهرای محسن غرق خون بود

سجاد، از سجده که سر برداشت، می سوخت

باید به یاران شهیدم می رسیدم

خط زیر آتش بود؛ معبر داشت می سوخت

برگشتم و دیدم میان روضه غوغاست

در عشق، سر تا پای اکبر داشت می سوخت

دیدم که زخم و تشنگی اینجا حقیرند

گودال، گل می داد و خنجر داشت می سوخت

شب بود و بعد از شام برگشتم به خانه

دیدم که بعد از قرن ها در داشت می سوخت

ما عشق را پشت در این خانه دیدیم

زهرا در آتش بود؛ حیدر داشت می سوخت

حسن بیاتانی

قامت اقتدار باید بود

شیر، شیر شکار باید بود

پای این ساحل پر از امواج

صخره‌ای استوار باید بود

بر سر سنگریزه پا بگذار

رود نه، آبشار باید بود

پشت بر پشت، تکیه‌گاه هم

دو سر ذوالفقار باید بود

الغرض حرف‌های ما این است:

آه ، زهرا تبار باید بود

مثل خورشید، سیره زهراست

که ولایتمدار باید بود

جز در این جادّه قدم مگذار

هرچه داری بیار کم مگذار

ای مدینه بیا به سر بزنیم

ناله از آتش جگر بزنیم

پیش پرهای سرخ پروانه

تا دم صبح بال و پر بزنیم

لااقل ما به جای مردم شهر

به عیادت رویم و سر بزنیم

یاد پهلوی مادر گل‌ها

خم شده دست بر کمر بزنیم

نفسش در شماره افتاده

سر به بیمار محتضر بزنیم

روضه‌های نگفته را گوییم

ضجه‌ها را بلندتر بزنیم

وای بر من! بهار را کشتند

مادری باردار را کشتند

کوهی از غم به شانه‌ها مانده

غرق خون چشم کربلا مانده

هق‌هق و گریه‌های بی‌نفس است

پشت این بغض‌ها صدا مانده

پای چشمان مادری چندی‌ست

نقش یک زخم بی‌حیا مانده

چادری که مدینه روشن کرد

روی آن جای رد پا مانده

زخم بر روی زخم افتاده

رد خونی به کوچه‌ها مانده

خسته را، بی‌پناه را کشتند

مادری پابه‌ماه را کشتند

رعشه در دست و پای بانو بود

لرزه‌ای در صدای بانو بود

دختری چادرش به سر کرده

که پس از این به جای بانو بود

سرفه فرصت نداد بر مادر

نوبت لای‌لای بانو بود

سه کفن روی دست‌هایش داشت

یکی از آن برای بانو بود

و لباسی که دوخته اما

شاهد زخم‌های بانو بود

پس از آن یاحسین می‌گفت و

روضه‌خوان عزای بانو بود

خیس در تن از روضه‌های خویشتن است

وای بر من! حسین بی‌کفن است

مرد تنهای قله‌های بلند

مرد سجاده، مرد بی‌مانند

آن که در شهر شوکت و همت

سکه‌ها را به نام او زده‌اند

آن که مدحش خود خدا می‌گفت

لحظه‌هایی که تیر می‌افکند

ذوالفقارش اگر که می‌چرخید

می‌گشود از سپاه بند از بند

میل اگر داشت با در خیبر

قلعه را هم ز جای خود می‌کند

حال، شرمنده آب می‌ریزد

روی یاسش گلاب می‌ریزد

شب رسیده، زمان باران است

آتشی در دل نیستان است

شهر خوابند و خانه‌ای بیدار

خانه‌ای در هجوم طوفان است

کودکانی کنار یک تابوت

روی سنگی تنی که بی‌جان است

کودکانی فشرده در بر هم

چهره‌هایی که زرد و گریان است

ناله‌ها بین سینه‌ها مانده

آستین‌ها میان دندان است

چند وقتی است مانده بی شانه

گیسوانی اگر پریشان است

چشم‌ها وقت گریه می‌سوزند

سمت مادر نگاه می‌دوزند

حسن لطفی

کنیز هات نشستند و مو پریشانند

نگاه کن همه ی بچه هات گریانند

نشسته ایم کنارت نگاه کن ما را

بگو نمیروی و روبه راه کن ما را

زمان رفتن تو نیست استخاره نکن

تو که هنوز جوانی کفن قواره نکن

چگونه گریه برای نماندنت نکنم !؟

بگو چکار کنم که کفن تنت نکنم ؟

بیا و کار کن اصلاً ولی نشسته نکن

تو را به دست شکستت مرا شکسته نکن

بگو چکار کنم سمت پر زدن نروی ؟

مگر تو قول ندادی بدون من نروی ؟

کسی اجازه ندارد غذا درست کند

برای فاطمه تابوت را درست کند

نفس نفس زدن از زندگی سیرت کرد

سه ماه آخر عمرت چقدر پیرت کرد

سه ماه آخر عمرت چقدر زود گذشت

سه ماه آخر عمرت همش کبود گذشت

مرا ببخش شکسته شدی و چین خوردی

سه ماه آخر عمرت همش زمین خوردی

همیشه دست به دیوار می شوی زهرا

تکان نخور که گرفتار می شوی زهرا

دو چشم بسته ی خود تو رو خدا واکن

بیا و از سرت این دستمال را وا کن

مرا ببخش اگر ریختند بر سر تو

مرا به دیوار خورد معجر تو

اگر نشد سرشان را به خویش بند کنم

و از روی تو در خانه را بلند کنم

دو موی سوخته از شانه ات در آوردم

و میخ را ز در خانه ات در آوردم

بمان که خانه ی امنی برات می سازم

مدینه را همه را خاک پات می سازم

علی اکبر لطیفیان

شبی که گیسوی اطفال خانه شانه نباشد

همان شبی ست که زهرا درون خانه نباشد

علی و فاطمه باشند توی ذهن خدا و-

برای خلقت هفت آسمان بهانه نباشد؟

میان این دو به خنده به گریه یا به گلایه

عبارتی نشنیدم که عاشقانه نباشد

خداچگونه بیاید پی جنازه ی عشقش

اگر مراسم تدفین تو شبانه نباشد؟!!

مزار مخفی زهراست هرکجا که هزاران

پرنده باشد و ردی از آب و دانه نباشد

منبع:عقیق

لینک کوتاه : http://www.hormoz.ir/?p=90195
این خبر را به اشتراک بگذارید
دیگر رسانه ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

* Copy This Password *

* Type Or Paste Password Here *

6,434 Spam Comments Blocked so far by Spam Free Wordpress

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

یادداشت

گفتگو

بین الملل